| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
فصل اول
بهـــار
شکوفهــ باران مهربانیـــ هایتـــ
بارانــــ
زلالـــ حضــور بی ریایتـــ
فصل دوم
تابستانـــ
بلـــوغ طنّـــاز نیازتــــ
نورریزانـــ
تشعشع لبخنــد چشمانتــــ
فصل سوم
پاییـــز
شکوهـــ گرم صدایتـــ
برگــ ریزانـــ
رقــص آهنگین احساستــــ
فصل چهارم
زمستانــــ
خنکــای خوش هوایتــــ
برفـــ ریزانـــ
حریـــر نــاز نگـــاهتــــ
فصل پنجم!
فصل همیشگی دل من
فصل حضور تو نازنینم
گردش فصل های روزگار
همه بهانه ایست
برای رسیدن به آخرین فصل...
فصل حضور تو!

سلام...
همان سلام و سه نقطه هایی که تا بیکران ها ادامه دارند...
بگذار امروز حرف آخرم را همین اول بگویم. شاید آرام آرام گفتن، جان می خواهد و توان که نه در دستانم است و نه در وجودمو و نه روحی که آخرین حق او را هم گرفتند...
مهدی جان!
پنجاه و یک جمعه برای شما نوشتن و حرف ها زدن کم نیست... حالا در دقیقه های نود سال نود، همان دقیقه هایی که یکی یکی تمام حقوق زندگی از من و جسم و روحم گرفته می شود، بگذار آخرین تیرم هم اینجا بخورد که اگر می خواهی روی زمین ظهور کنی نیا...
نه زمین خوب است و نه آدم هایش! آدم های خوب هم حقی بر حضور در لحظه های تو ندارند!
زمین بی اندازه کوچک است... بی اندازه حس حسادتی در اعماق وجود آتشینش می جوشد...
زمین حتی تحمل دیدن ماندن خوبی ها و آدم های خوب را ندارد... آدم ها خودشان می دانند. برای همین می گویند: *خداوند گلچین روزگار است.*
اما تو آن گلی که سالهاست در هاله ای از نور پروردگار، مخفی گشته...
راستی آدم ها را از پس نور پروردگار، تمام و کمال می بینی یا فقط خوبی هایشان را؟!
حتی منی که نامم را آدم نهاده اند، در قبال حقوقی که خداوندگارم از من و نفس های این روزهایم یکی یکی دارد می گیرد، دل آدمی دیگر را می شکنم...
آری
حتی خود من!
دل همان آدمی که به من، شکفتن واژه های انتظار برای تو را آموخت...
مولای خوبی ها!
شاید اگر زودتر از این ها می آمدی و پیش از این ها راه درست و شیوه ی نبرد با جبر روزگار را بر من می آموختی، حالا دلی هم نمی شکست و طاقتی هم تاب نمی شد...
روزها پیش برایت گفته بودم که تو را برای خودت می خواهیم...
برای خودت که نیامدی! لااقل برای آدم هایی چون ما می آمدی که در ظلماتی بی انتها غرق گشته اند...
و کاش
در میان حقوقی که خداوندگارم به اجبار از من و روزهایم می گیرد، لااقل حق آمدن و بودن تو را نمی گرفت...
و حق بودن او را که بر من انتظار را آموخت...
اَللهــمَّ َعَجِّــلْ لِوَلیِـــکَ الْفَـــرَج
یادت هست؟ آن روزها که ندای ثانیه هایم این بود: زیر کدامین آوار آرمیده ای آرامشم؟
یادت هست آن گنجشک زخمی را؟ و رهایش من و او در خواب...و بازگشت روح رهایم به تنی زمینی و نفس های سپیده دمی دیگر...
یادت هست از عشق و برزخ شعرها زمزمه نمودم و اشک ها ریختم؟ آن گاه که میان رفتن و ماندن مردد ایستاده بودم و در انتظار حرفی...کلامی...نشانی...
یادت هست مرغک نارسیده ز راه را؟ و روزهایی که برای وارستگی، دستان نیاز لبالب از زمزمه ی تثبیت بود و باور بود و ایمان... ایمان به وارَها وارَها کان رهیده هایی که خش خش برگ ها زیر پایم می خواندند...
و چه روزهایی بود!
از دو ماه پیش می گویم...از هفته های اول دی ماه...روزهای سخت نفس! روزهای صعب امتحان! امتحانی به نام دردهای ناگهانی ِزندگی...و نیمه شبی تاریک زیر نور ماه و سکوت سیمگون ستارگان و باد سرد زمستانی تفالی بر حافظ زدم و آمد که نذر داری...نذری که ادایش راهگشای جاده های تاریک پیش رویت است...
راست می گفت...یادم آمد نذری بود از جنس نور تقدیم به نور...

همان شب بود که خدا بود و تو بودی و نازنین بود و فاطمه..
و نذر نور را آغاز نمودیم:
أعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسْمِ اللهِ الْرَّحْمنِ الرَّحیم
اَلْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمین...
....
و حالا به پایان سی جزء نور رسیده ایم...
....
ألَّذی یُوَسْوِسُ فی صُدورِ النّاس
مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاس.
صَدَقَ اللهُ الْعَلیُ الْعَظیمِ.
حالا که به آن روزها می روم و لحظه های زندگی ام را ورق می زنم و آرام آرام طوفان آن روزها را می نگرم، می بینم اثری از آن همه لحظه های تردید نمانده...و انگار نوری از جنس نور ازلی قلب هایمان را در آغوش کشیده است...
چه خوش لحظه هایی ست لحظه های اتمام نذر و عهد و پیمانی که با او بسته باشی...با یگانه ی بی همتایت... همان که عاشقانه بر سر کویش تا همیشه حدیث عشق می سرایی و ساز عشق می نوازی و رقص عشق می روی... همان که کلامش روزهاست بر لحظه های تنفس تو، بر غم و شادی هایت جاری ست و تو مست حضور او در تمام ثانیه های بودنی...
بارالها!
مهربانا!
پروردگارا!
بر عهد و پیمانم تا آخرین لحظه ایستادم.و نیتی که رازی ست میان من و تو...به حرمت قداست دوستی های پاک، بر همراهانم در این 60 روز لطف و رحمت بیکرانت را بباران...
بر آن زیباترین هدیه تو به زندگانی ام.
بر آن نازنین و همراه روزهای خوش با هم بودنمان
و بر او که عاشق ترین ماهی تشنه ی دریای بیکرانت است.
آمین یا رب العالمین
دیروز سر کلاس دکتر خدامی، وقتی به مبحث اصلاح زیردست و بررسی و بهبود مقاومت سایشی الیاف در حین عملیات تکمیلی رسیدیم دکتر گفت همیشه وقتی به این مبحث از درس میرسم، یاد شعر کلاغ و عقاب از دکتر پرویز ناتل خانلری میوفتم. منم کنجکاو شدم ببینم این چه شعریه و چه ارتباطی با این مبحث می تونه داشته باشه! اینه که اومدم پیداش کردمو و حالا میذارم که شما هم بخونین. شعری طولانی بود ولی وقتی خوندم دیدم پیام قشنگی رو به زبان شعر و داستان بیان کرده.ولی راستش هنوز نمیدونم چه ارتباطی بین این شعر و پیام درونش و اون مبحث درسی هست؟!
کلاغ و عقاب
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وان شبان، بیم زده، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
کبک، در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ، نه کاریست حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
