| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
هواللطیف...
چند وقتیست نوشتن برایم سخت شده، نه اینکه حرف نداشته باشم یا کلمه پیدا نکنم! نه! فقط نمی آیند... روی این صفحه ها نمی نشینند و میان انگشتانم نمی چرخند.
گاهی شده چند دقیقه و یا حتی یک ربع و نیم ساعتی تنها دستانم بی حرکت روی کیبرد مانده اند و نگاهم به سپیدی صفحه ی روبرویم... و هزار حرف نگفته و هزار اجازه ی داده نشده به صدور کلماتی که اجازه آمدن ندارند...
نه تنها اینجا که در روزهایم و کارهایی که منتظر منند هم بی حوصلگی از سر و رویم می بارد
بسان درختان زمستان می مانم که بی برگ و بار تنها خوابیده اند... برف بیاید یا باران یا باد و طوفان فرقی نمی کند... آنان در خواب ناز زمستانی چنان خوابیده اند که سنگ هم از آسمان ببارد شکوفه نمی دهند... گل نمی کنند... برگ و بار نمی گیرند...
خوابند... خواب...
و این خواب جز قانون طبیعت شده و کسی با این درخت ها کاری ندارد تا زمان خودش
کاش این روزها هم کسی با من کاری نداشت
کسی از من شادی طلب نمی نمود
حال خوب و حوصله
کاش کسی به من نمی گفت چرا باز کشتی هایت غرق شده...
آری
زمانی کشتی های دریای زندگی ات نیستند... شاید غرق نشده باشند اما گم شده اند... میان دریای عظیم زندگی گم شده اند و نه خبری... نه اشاره ای...نه نشانه ای... نه ردّ موجی... هیچ...
همیشه که نمی شود خندید... گاه در نگرانی های بی اندازه ات آنقدر غرقی که نای حرف زدن هم نداری چه برسد به حوصله های پولادین برای زندگی... برای حرف زدن... برای خندیدن... برای سر به سر گذاشتن و شوخی کردن
گاهی دلت می خواهد بخوابی
در بیداری بخوابی
ایستاده بخوابی
راه بروی و بخوابی
وقتی کاری از دستان کوچکت بر نمی آید
وقتی از دورترین دورها تا آنجا که چشمانت کار می کند ردی از کشتی های آرزو نمی یابی
وقتی بی حوصلگی از سر و روی خودت و واژه هایت می بارد
تنها می خواهی که بخوابی
و این روزها راحت تر از همیشه می خوابم
همین که سرم به بالش می رود
همین که شب می شود
می خوابم
با خواب هایی عجیب...
راحت می خوابم اما راحت خواب نمی بینم...
تنم بسان این روزهای سرد زمستانی هوس یک خواب عمیق کرده... یک خواب عمیق ِ بی خواب
تا قدری نیرو بگیرم برای زیستن

هواللطیف...
از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمی شی، پیـــر می شی...
از یه جایی به بعد دیگه خسته نمی شی، می بُــری...
از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی،... زیــادی ای...
نمی خوام زیادی باشم
تو ام نباش...
«دیالوگ های باران در فیلم آوای باران»
اونا فقط فیلمشو بازی می کنن ما زندگیشو...
این «از یه جایی به بعدها» وقتی با هم اتفاق بیفتن دیگه کاریش نمی شه کرد
فقط از درون می سوزی
داغ می شی و میری خودتو می دی به دست این شب زمستونی...
این شب بلند و تاریک
کاش می شد پر زد
پر
کاش می شد اینقدر دور شد که برای مدتی نبود
کاش
توی این پر زدن ولی گیر یه صیاد دیگه... یه تور و یه قفس دیگه نشیم...
یه پر از جنس پرواز
از جنس رهایی
از جنس آرامش
یادم باشه سال هاست بزرگ شدم
خسته شدم
تکراری شدم...
یادم باشه
سال هاست دارم پیر می شم
بُریدم
و
شاید حتی
زیا...

هواللطیف...
تمام دیروز و دیشب و بی حوصلگی های محضی که به سراغم آمده بود و افتادن از لبه تیغ رفت و امروز آمد
امروز که حالا فکر می کنم اتفاقات زیادی افتاده و تازه غروب میهمان آسمان گشته...
دیروز شب نمی شد و امروز آنقدر مشغول بود و ذوق زده که غروب شد
امروز پرونده ی چند سال از بهترین سال های زندگی ام بسته شد... بعد از یک سال به دانشگاهم رفتم... جایی که تمام این سال ها دلم می خواست از پشت همان پنجره های بلند کتابخانه ی مرکزی به گنبد فیروزه ای سید محمد و کوه های عظیم و دانشگاهم نگاه کنم و بدون دلهره از امتحان... از نمرات... از پاس شدن ها... از شب های امتحان و از تمام این دغدغه های دانشجویی...
و امروز شد... میان صدها قفسه کتاب قدم می زدم و تمام این آزادی و وارستگی سهم من بود... از چهار پنج سال زندگی در این خطه ی هستی... جایی میان چندین کوه بلند پر از ساختمان و آدم و دانشجو... جایی که از بچگی آرزوی من بود و به آرزویم رسیدم و بهترین سال های نوجوانی و جوانی ام را میان تمام جاده های تو در تویش گذراندم با دوستانی که حالا هر کدامشان جایی در این شهر و کشور و جهان به زندگی مشغولند... یکی فوق می خواند و یکی کار می کند و یکی ازدواج کرده و یکی رفته خارج و یکی بچه داری می کند و یکی هم در خانه استراحت...
امروز تنها استادها و چند تا از بچه های قدیمی و پرسنل آنجا عوض نشده بودند... دیگر از هزار سلام صبح تا شب خبری نبود... هنوز هم این دانشگاه را با تمام سختی هایی که داشت دوست دارم... و بی شک قدم زدن میان برف امروز و در این دانشگاه بهترین اتفاق این چند ماه من شد... و یا چند سال
صبح با ذوق برف به سوی دانشگاه رفتم و به جاهایی که دوست داشتم... حتی همان یادمان شهدای گمنامی که تمام این چهار پنج سال یکی از محبوب ترین مکان هایی بود که تنهایی می رفتم و سلام می دادم و چه رازهایی که میان این سه سنگ جا نگذاشته ام...
هر کسی امضا می کرد می گفت مبارک است
مبارک است
مبارک است
و من مدرکم را لای شال و کاپشنم پیچیدم و زیر برف قدم می زدم... مستانه قدم می زدم
آغاز باریدن برف و اتمام کار من با این دانشگاه...
چه شد که زده شدم از این جا را
از این رشته را
نمی دانم
فقط می دانم تمام آن سال ها در گوشه ای از ذهنم باقی می مانند و من دوباره از نو شروع می کنم
از همان زمانی که هجده ساله بودم و شوق ورود به دانشگاه سراپای وجودم را گرفته بود
به امید چهار سال دیگر که باز هم مدرکم را در خود بپیچم و زیر برف قدم بزنم و به بالاها فکر کنم... به فوق به دکترا و آن بالاهای بالا
راستی برف آمد
امروز
و از صبح آمد و آمد و آمد
نشست و نشست و نشست تا سپید شد
تا تمام شاخه های عریان کوچه و باغچه مان سپید شدند
تمام پارک در خانه مان با سپیدی یکسان شد و تمام کوچه یک رنگ
تمام ماشین های کوچه هم سپید شدند
و آدم ها تنها لکه های رنگی گاه و بی گاه این گستره ی سپید بودند...
چقدر خوب که پس از سال ها برف بارید و میهمان خانه هایمان شد
میهمان اصفهان من
کاش تمام زاینده رود پر شود
از برف
و جاری گردد
جاری
تا تمام آنان که به ناحق زاینده رود ما را بسته اند به خود بیایند که آب زنده رود را خوردن آخر عاقبت ندارد... ندارد... ندارد...
سال ها بود زمین یک دست یک رنگ نشده بود
سال ها بود شاخه های عریان تو در توی کوچه و خیابان های این سرای بهشتی لباس سپید بر تن نکرده بودند
سال ها بود عروس زمستان رخ نمی نمایاند
و امروز
شهر من سپید پوش شد
سپید
به نجابت زمستان
آنقدر ذوق زده ام که به بچه ای می مانم رسیده به یک عالمه شکلات
نه تنها من که مردم شهرم
تمام آدم های پارک دم در خانه مان که برف زمین ننشسته بود آماده ی درست کردن آدم برفی ها بودند و فلاش دوربین هایی که تند تند زده می شد
خدایم
شکر
برای آمدن عروس زمستان
باشد که زندگی هایمان سپید گردد
سپید
پاک
بی ریا
زیبا
آرام
امن
پر از حضور تو
پر از یاد تو
پر از خواستن تو
پر از ایــمــان به تو
خدایم
شکر
و ببخش تمام روزهای بی صبری را
لحظه های بی حوصلگی را
ثانیه های ناامیدی را...
برف خودِ زندگی ست
آیه ای سپید باریده بر سیاهی شهر
سلام آیه های سپید و زیبای خدا
سلام عروس سپید پوش زمستان
سلام

کوچمون:دی
و درختی که افتاد:دی

هواللطیف...
دخترک فرشته خوی پریزاده سلام
حالا یک هفته و چند سالی ست که میهمان این زمین خاکی شده ای
درست از حوالی دریای زندگی آمده ای...
ماهی قرمز و کوچک خدا
هرآنچه طوفان را پشت سر گذاشته ای و در دل هر موج پنهان شده ای و رسم زیستن آموخته ای...
به هزار صخره اصابت کرده ای و از لا به لای تمام سنگریزه ها زیرکانه جسته ای...
یک هفته و چند سال است که اینجایی
همین نزدیکی ها
زیر آسمان پُر ستاره ای شاید
و یا شبی مهتابی
به دوردست ها خیره ای و دل در گرو دوست،لبالب دعایی... لبریز اززمزمه های عاشقانه با معبودت...
و حرف های یواشکی و شبانه ی دل دریایی و مهربانت...
آنقدر مهربانی که نمی گنجد در وصف... در واژه ها... در من...
دیر دیدمت اما دیدمت
یادت هست؟ میان همان پرندگان رها در آسمان و باران و خدا یافتم تو را...
تویی که از تبار دل بودی و از آغاز ِباران
دیر یافتمت اما یافتمت...
میان بهبوهه ی بی تمنّای زندگی به تمنّای دوست سر به کوه و بیابان گذاشتم و تو ثمره ی تمام آن راه دراز پیچ در پیچ نیمه شب سرد خزان شدی
به بار نشستی
نشستیم
به یک نشانه گرفتی
گرفتیم
به یک صدا آمدی
آمدیم
به یک دعا دیدی
دیدیم
به یک آرزو رسیدی
رسیدیم
...
به یک آینده ی دور می نگری
می نگریم... و همان دورهاست که از خم تو از خم من از خم زندگی از خم جهان به یک نزدیک خواهیم رسید...
به یک نزدیک ِ نزدیک
شبیه آن روزهای نزدیک
شبیه آن شب های نزدیک
شبیه همه وقت
همه جا
تمام خواب ها
تمام تمنّاهای بیدار شده
تمام دعاهای رها شده تا خدا
خدا...
خدا خواست و تو بر روی زمین آمدی
بالیدی
بالیدی
بالیدی
و میان هزار پرنده
تو را در دریایی از مهر یافتم...
و دوستی
و امنیت
و آرامش
سهم تمام واژه های خفته ی عشق شد
بیدار شدند
و در بستری از ترمه های هزار نقش و نگار زربفت تا خود صبح رقصیدند
تا خود ِصبح ِامید
و هنوز در راهیم...
در راه طلوعی از سر سپیده ی خوشبختی
خورشید عشق
آفتاب مهر
برق نگاه
گرمای رسیدن ها...
تا خود صبح امیدی که هنوز از یلدای دراز خود رخت بر نبسته
به یُمن میلاد تو
به برکت تولد امسالت
و همان ایوان طلای پُر کبوتر رضا که یک هفته ی پیش و در چنین روزی میهمانش بودم
می رسی
میرسم
می رسیم
و همه می رسند
به همان سپیده دم وصال
دختر فرشته خوی حدیث مهر
شهرزاده ی سخنگوی واژه های عاشقانه ی ناب
بانوی ماه و ماهتاب
زاده ی چهار فصل هستی
و نگین پنجمین فصل دلدادگی
تمام میلادت
و تمام این یک هفته و چند سال نفس هایت
مبـــارکمـــان باد
مبــارکت باد
مبارکـــم باد
خدا، سهم تمام ثانیه های زیستنت
و عشق، عجین نفس های آرام و عاشقانه ات باد
که تو پریزاده ی مهری و
پریماه دلبرانگی های دلدادگی
تــمام این یک هفتـه و چنــد ســالت مبــارک بـاد فــاطمه ی نــازنیـنـم


تأخیر یک هفته ای منو ببخش فاطمه جونم





