| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |

پـرواز قطرهـ های آب میان سبزیهـ چمنزار ها را دیدهـ ای؟
می چرخند و می دوند و می شتابند
تا بر عطش چمن های پژمردهـ ،جان شوند و جهان شوند و زندگی..
خط خمیدهـ ی شتابشان
دایرهـ ای ست به شعاع شیطان ترین قطرهـ !
همان که دُردانگی هایش سر به فلک کشیدهـ است...
به قطرات دل می اندیشم...
و انحنای فوّارهـ ی عشق !
که تا کجا
و تا کدام قوس قُـزح گیتی می شتابد؟!
آخرین قطرهـ ی بازیگوش دل را به تماشا می نشینم...
همان که چون آن بزرگ ترین دانه ی انـار دل است...
همان که سهم توست از تمام عاشقانه های روزگار..
ای آشنای همیشه!
از آنجایی که ایستادهـ ای بگو
دُردانه قطرهـ ی بازیگوش ِدل
تا تــو می رسد ؟!
دخترکــــ،بارهــا رفته بود
بارها خودش را لابه لای مشغله های دست و پاگیر زندگی محبــوس کرده بود
بارها نگاه گرمش نوازشگر سَرو همیشه سبـز باغچه گشته بود
گل های رُز سرخ و آلاله های هفت رنگ و زنبق های زرد را بوسیده بود
عطر خوش گل های مُحمدی سحرگاه، روحش را تا عرش پرواز داده بود
و در آغوش همیشه بهارهای طلایی رنگ، حدیـث عشـق را زمـزمه کرده بود
بارها دستانش را پشت امن ترین جیب های تنپوشش پنهان کرده بود
تنهایی و بدون چتر زیر باران های بی هوا، خیس خیــس شده بود
و با ابرهای سردرگم ِهمیشه، راز ها و رمــزها گفته بود
بارها به چشمک تمــام ستـاره های شب سلام داده بود
و مــاه را تا دل صبح به دورترین افق عشــق بدرقه کرده بود
اما!
بعد از همه ی این رفتن ها
بعد از همه ی این نبودن ها
دوبــاره بازگشــــته بود
خورشیــد زندگی اش را جا گذاشته بود
دستــ خودشـــ نبـود
دوستـــش داشتـــ !
دختــرکـــ ، عــاشــقـــ خورشیــدشـــ بـود...
خوشم به همین روزهایی که می شود کاری کرد؛
می شود باران شد و بارید بر گلبرگ های پژمرده ی لبخند!
می شود نسیم شد و وزید بر گرد و غبار طاقچه ی اخم های دربَند!
می شود قناری شد و سر داد آواز خوش عاشقانه ای بلند!
خوشم به همین روزها؛
روزهایی که می شود به سال ها پیش بازگشت و چونان کودکی از هراس رعشه ی فریادها به آغوش امن تو پناه برد...
روزهایی که پُر است از عطر خوشبوی یاس های ارغوانی رنگ نگاهت
روزهایی که حضورت چونان طلای ناب همیشه بهارهای عاشق آفتاب،از لب دیوار زندگی جاری ست...
روزهایی که آوای خوش الحان خنده هایت در گوشم می پیچد و دلم قرص می شود به بودن آرامشی زلال،پاک و زمینی...
خوشم به امروز؛
به لمس دستان آبــدیده ات
به آغــــوش آرام دنیــادیده ات
به بـرق جانـــبخش نگاه آرامــت
به شکُـفتن غنچه ی سرخ لبــانت
به خنده های از سر ذوق و شوقت
به دل لبریز از عشق و نور و خدایت
دلم پَر می زند تا روزهای خفتن در بطن وجود آرامت
دلم پَر می زند تا اولین دیدار
تا اولین آغوش
تا اولین گریه ها
تا اولین گرسنگی
تا اولین شیره ی جان
دلم پَر می زند تا روزهای امن کودکی...
من همان دخترک تُــرد و شکننده ی روزهای پیشینم
و تو
همان فرشته ای که پروردگارم به من عطا نمود!
دلم پَر می زند تا تو، فرشته ی وعده داده شده

روزت مبــارک بـاد مــادرم...
گاه پُــرم از حرفــــــ....
همان حرف هایی که فصل حضورشان زمستان گشته است...همان هایی که قرار است به خوابی ابدی فرو روند...همان دلدادگی های پاک...
گاه پُــرم از حرفـــ....
حرف هایی از جنس تلخ ترین واقعه ی تاریخ! از جنس ناله های دلی داغ دیده...از جنس زجه های چشمی خون گریسته... حرف هایی که نشأت گرفته از هجوم نامرادی ها و نامردمی هاست...
گاه پُـرم از حرفـــ...
حرف هایی از جنس عشق...از جنس آرامشی آمیخته بر پیکره ی وجودم... همان که ناخودآگاه گل لبخند بر لبانت می نشاند و بوسه ای به یکباره گونه هایت را غرق سرخ ترین شرم دنیا می کند...
همان هایی که از جنس عاشقانه هایی ست زلال و صمیمی و آرام...همان ها که دلت می خواهد در دریای هجا به هجای واژه هایش شیرجه زنی و جسم و جان و روح و روانت غرق زیباترین ها شود... زیباترین احساس هستی...
گاه امـّا پُـرم از سکوتــــ....
همان سکوتی که لب ها آرام آرام بسته می شوند و تو می مانی و گردش چشم هایی کنجکاو و بی قرار و افکاری که میهمان قداست رویاهای بی انتهای توست...ساعت ها در میان باد و باران و رقص درختان سپیدار کوچه و خیابان قدم می زنم و لبخندی آرام و بی صدا نثار رهگذرانی می شود از جنس من...از جنس اصالت زنانگی های پنهانی!
سکوتم گاه آرام است و گاه چونان باد و بوران بر پیکره ی هستی می شتابد و نهال تازه جوانه زده را تا انتها خم می کند؛ خوش آن نهال که صبور باشد...
امـّا نهال را چه به صبر و طاقت!!! در خود می پیچد و در خود می ریزد و آنگاه که برگی سراپای وجودش را نپوشاند! آنگاه که به رنگ سرسبزی بهار نگشت و پاییز در او جاوید ماند و عریانی زمستان بر روح لطیف روزهای گذشته اش رخنه نمود، آنگاه است که سکوت می شود قاتل! و تاوان تمام واژه های دل شکسته ی در انتظارِ رهایی...
این روزها خوب می دانم که مدیونم!
به تمام واژه هایی که ننوشته ام
به تمام حرف هایی که در خود پیچیده ام
به تمام رویایی که ناتمام مانده
این روزها مدیونم
به خودم
به احساسم
به کلمه هایم
به رگبارم
به ....
نکند نهال وجود من نیز زجر ِصبوری پیشه کرده باشد!!!

همان روز بود که تا ابتدای بودنی از جنس انسان سفر کردم! رفتم به استقبال بوی تازگی اجناس...رفتم به جنگ هرج و مرج احساس...رفتم به هیاهوی انعکاس اضلاع الماس! و دانستم می توان به ابتدای بودن رسید...بودنی که از شبی با شور و نور و سرور و عروس سپید پوشو داماد سراپا شوق آغاز می شود...
پس از آن رفتم تا شتاب عرق های سرد...رفتم تا دیدن جان دادن انسان و سرعت بی حد عشق در جاده های زندگی برای جنگ میان مُردن و ماندن! و جانی دوباره یافت آن را که من دیدم...و شب گذشته امنیتی میان دردهای جانفرسایش هویدا بود که عشق چونان تنه ای ستبر بر دامان ضعف نفس هایش تکیه گاه جان گشته بود...
این روزها نظاره گر جوانه زدن بستری برای روییدن گلی در میان گلستان جهان بودم، تا جنگ برای ماندن و چیده نشدن از گلسرای هستی، و جشن فوج فوج آلاله های فارغ از عشق و شدیدا عاشق را!
این روزها خواهرانگی اش بر من شوری دوباره بخشید و جانی تازه بر پیکره ی پر
از دردم نشاند که دانستم چقدر می شود مهربان بود و چقدر می توان در عمق
احساسی ناب و تازه غوطه ور شد... ممنون گل همیشه بهارم
این روزها زیباترین رویای تعبیر شده ی نیلوفری در میان مرداب را به تماشا نشستم و چقدر شادمان گشت وجودم از تپش سومین سالگی گلی به بوی خوش طاهای آسمانی...
این روزها از همین حوالی تا آسمان سفر کردم و دیدم پری رویی در میان حبابی از جنس باران بر زمین سرد آدم ها چه مستانه می بارد...و در میان رقص انوار طلایی رنگ آفتاب چه دلبرانه می درخشد؛ و نگین نامیدند آن پری روی آرمیده در حباب بارانی را...
و نگین هر آنچه پُر نقــش تر، زیبــاتر و گران بهــاتر...
و راز زیبایی در ایستادگی ست بر تمام نقش هایی که روزگار بر پیکره ی روح و جانش می تراشد تا زیباترین نگین، همان که از آن خداست چونان خورشید بر تیرگی جهان بتابد و خدای را سپاس به پاس چنین نگین درخشانی...
اردیبهشت، گاه به روییدن گل هایی از جنس انسان، بهشت می شود و گاه به پژمردن ساقه ی رُز سرخ عشقی، شراره های نــار
و امروز روز روییدن است و این روزها آسمان یکریــــز می بارد...
سیزدهم اردیبهشت، روز تولد طاهای عشق، باران بارید و امروز هم!
امروز هم روز آمدن نگین خوش درخش پاکی هاست و آسمانی که چه شاعرانه می بارد...
و سپــاس پروردگــارم
سپاس به پاس باریدن عشق و نفس هایی از جنس عشق و رحمت بیکران عشق و سپاس یکتایم...
سپاس و هزاران سپاس که گاه زمینت بهشت می شود و بارانت نفس می شود و جانمان خیس خیس حضور تو معبودم
سپــاس...
خوش آمدی طــاهــای دردانه ی نگارین نیلوفر نگارستان عشق
خوش آمدی نگیــن خوش درخش و خوش نقش و خوش الحان پاکی ها
خـوش آمــدید و تـولّـــدتان مبـــارک بـاد
