آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

سجده ی آتش

کوه گشته بود...کوهی از خارها و هیزمان و گون هایی خشک...

و جدالی سخت میان گون های تشنه لب که بارالها باران ببار و مگذار تا به چشمک جرقه ای از خود بیخود گردیم! و بوران بیاور تا شراره های بازیگوش آتش گرداگرد تشنگی هامان نپیچند و فریادمان تا به عرش! بارالها میهمانمان ابراهیم را...

خارهای خمیده از فراغ گُل، دست در دست باد می پریدند و می وزیدند و می چرخیدند تا زبانه های بی رحمانه ی آتش، گُل حضور میهمان خوشبویشان را از شاخه نچینند؛ و کار خار تا بوده حفاظت از گُل بوده و بس! اما چه سود که در دهان آتش خاکستر می شدند و فضا غرق شهادت های خالصانه شان که بارالها گـُلمان ابراهیم را...

آتش اما محو حضور خدایش بود و خدایش شیطان بود و کسی میان رقص شراره های سوزان بغض و انتقام، دف می نواخت و چنگ می زد و عود می سوزاند و پایکوبی می کرد...

دف اما می گریست...های های زجّه هایش را جز هیزمان و خارها و گون های تشنه لب کسی نمی شنید و چه کر بودند آدم های شنوای آن سرا...! دف می نواخت و ناله سر می داد که   بارالها پیام آورمان ابراهیم را...

چنگ بر عود، چنگ می زد و عود بر چنگ، سنگ؛ که خموش! و هر دو بر آتش، آژنگ؛ که نخُـروش!

جبرئیل میان زمین و آسمان سرگشته و نالان می دوید که بارالها دوستمان ابراهیم را...

و خطاب آمد ساکت باش جبرئیل که ابراهیم بر خدایش مومن است و دعایش مستجاب...


چه شد که دف خوابید و چنگ چرخید و عود لرزید و باد نالید و خار افتاد و هیزم جامه درید و گـَوَنان روسیاه به یکباره مُردند...! آتش امّـا نعـــره کشیــد!!!

 و منجنیقی با رایحه ی خوش جَنان میان نعــره ها پیچیــد...


حالا خدا بود و ابراهیم و دیگر هیچ...

«یا الله

یا واحد

یا احد

یا صمد

یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد

نجّنی من النار برحمتکـــ...»


آتش ترسید!

آتش حیـران شد!

آتش آب شد و به خاک افتاد...

آتش در میان شعله ی عشقی کبریایی گم شد

گون ها سیراب باران توبه، سبز گشتند

هیزمان شکـُفتند و خارها به سرخ ترین گل های گیتی رسیدند


آتش به خدای ابراهیم ایمان آورد و گلستان شد...


Image and video hosting by TinyPic


رگبار1: به دعوت سهبای نازنین، سرد شدن آتش بر ابراهیم خلیل(ع) را به واژه کشیدم...سراسر زندگی خلیل الله پُر از رمزه و راز و امتحان هایی سخت؛ اما همیشه حیران آتش بودم که به ایمان آتش رسیدم...

خوشحال می شم شما هم در این فراخوان زیبا شرکت کنید


رگبار2: دیگر دیدگاه های دوستان رو از اینجا بخونید. حس خوبیه که امروز هر جا می ری موضوع مشترکه و دیدگاه ها متفاوت!و این تفاوت در معنا نیست و در طرز بیان و شکل واژه هاست

برای من که بینهایت لذت بخش بود.امتحان کنین

امشب برای بازگشت بال هایت آرزو کن

هفته ی عجیبی بود! هر چی می گذره روی عملی کردن تصمیمم بیشتر مصمم می شم.تصمیمی که خدا هم توی انتخابش هم راهش راهنماییم کرده و امیدوارم که مستقیم ترین صراط باشه هر چند که سخت ترین راهه...!

منتها به خاطر مشغله ها و امتحانا و ارائه هایی که این هفته داشتم و حتی شب ها هم مجبور بودم تا صبح بیدار بمونم تا کارام تموم بشن، فرصت نکردم عملیش کنم! و امروزم برای شادی های کسی که دلم نمی خواست شادیش حروم بشه... دیروز بعد از تموم شدن این هفته ی سخت تا از دانشگاه اومدم دقیقا تا صبح 12 ساعت خوابیدم! از 6 عصر تا 6 صبح!!! 

و اما

سه شنبه یکی از بهترین روزهای زندگی من بود...


ادامه مطلب ...

بتاب و بسوزان، به مِهــر...!

کاش کسی می آمد که بزرگــــ بود و دانا!

کاش کسی می آمد تا برایش شرح دل می دادم و شعله ی جان، نشان!

کاش کسی میان همهمه ی مبهم آفتاب، همچو باران می بارید و قرارمان در ساعت رنگین کمان جاودانه می گشت... کسی که نه آدم بود و نه فرشته و نه جنّ و نه پری! کسی که بزرگ بود و قاصدک ِ خدا بود و برایم صراط مستقیم می آورد.. کسی که مرا از این همه آوارگی رها می کرد و بر زخم هایم نوشداری ِ معبود می نشاند...

کاش از آن روزهای دل بستن های اعجاز، رها می شدم که هنوز در خیال آغوشم جز آن تابان ترین خورشیـد نمی گنجد... آغوشی مملو از رایحه ی ریحان های خندان لب جوی و تشنه ی نگاه سوزان آفتاب...


بتــاب خورشید همیشه درخشانم!

بتــاب و بسـوزان هر آنچه مانده از این تن ِخاکی را! که روح، در حوالی داغی گذشته ها ذوب گشته است... چونان شمعی که ذره ذره گرد شعله می رقصد و می ریزد و می ماند تا آخرین حدیث خوش دلدادگی... یا آن یگانه ققنوسی که شعله ور می شود از عشقی جانسوزو می میرد تا جانی و جریانی دیگر!

بتــاب و بسـوزان مــرا و دردهایی که روزهاست بر جان و جامه ام جا خوش کرده اند! دردهایی از جنس نـبودن ِمحض وجود تو! دردهایی به رنگ لالایی های بی رحمانه ی شب های طوفانی در ازدحام بی همنفسی ها...!

بتــاب و بسـوزان تا ببنی دریـــا هم خواهد خشکید و به آسمان ها سفر خواهد کرد و ابــر خواهد شد امــا! وسعت بیکران آرامشش و صدای خوش امواج سپید نگاهش تا همیشه به گنـاه عـاشقی خواهـد مُـــرد...!

بیــا و بنشین لب ِآوار ِتـن! لختی بر انبوه عاشقانه هایم تکیه کن و در میان حس خوش صداقت، غوطه ور باش... و باز به حکم ازلی ترین معبود و ابدی ترین مقصود که نام تو را مـَرد نامید و مملو از غُــرور! مخفیانه بتــاب و بسـوزان تمام فوّاره های جوشیده از عمق احساس دل را...


سوختن...

گاه به مِهر است و گرم و مملو از شراره های عشق و شور و شوق و اشراق و گلستان ترین آتش!

و گاه سرد است و به ویرانی و غرور و پیچیدین در خود و پیچاندن درد در جان همان که بر انبوه عاشقانه های پاکش، آرام و بی صدا خوابیده ای...


بتــاب و بسـوزان به مِهر

بتــاب و بسـوزان که خاطره ی خوش گذشته هایمان نه شاید تاب این سردی بی پایان را....



مهربان معبود همیشه ام!

لختی خورشید مرا را در آغوش کبرایی ات جای ده

بگذار تا به ابد وام دار عشق گرم و خداگونه ات باشد


و بتـابد

و بسـوزاند

به مِــهر

به عشـق

به جـــــــان

جــــــاویـــدان...

پیله ی زندگی!

آرام آرام بزرگ شد

پیله برایش کوچک بود

حالا همان کرم روزهای کودکی نبود

پروانه گشته بود و پیله برایش قفـس!

آنقدر به در و دیوارهای ابریشمین پیله زد

تا تار و پودش از هم گسیـخت و پروانه رهـــا...

و دنیایی که نه در وصف می گنجید و

نه در وهم و

نه در رویاهای شیرین شب های تیره ی پیله گی!


بارالها!

چون همان پـروانه ام

و خاکــ سرای دنیـا برایم تنگـــ تر از همیشه

تنم زخمی در و دیوارهای سیمانی دل آدم ها

روحــم خمیـــده ی حســادت ِروزگـار بدسرشت

و چشمــانم هنوز درهــوای آسمـان ها،ابریست


به امید رهایی در آغوش خداوندی ات، تا به کی انتظار؟!...


http://www.technolife.ir/upload/blog/892/892d206ebebddf13ce9d1d2b83f4041c.jpg


ادامه مطلب ...

secret!!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.