قسم به فوج به فوج سال های بی تو
قسم به دانه به دانه ی فصل های بی تو
قسم به فصل به فصل ماه های بی تو
قسم به برگ به برگ هفته های بی تو
قسم به سطر به سطر روزهای بی تو
قسم به خط به خط ساعت های بی تو
قسم به جمله به جمله دقیقه های بی تو
قسم به واژه به واژه ی ثانیه ی های بی تو
قسم به لحظه به لحظه ی بودن بی تو
قسم به تو
قسم به من
قسم به ما
قسم به باران های نباریده
قسم به پرتوهای در هوا مانده
قسم به حرف های در گلو خفته
قسم به پنـجره های باز بی لیـلی
قسم به جاده های سرد بی مجنون
قسم به عشــق های از دســت رفته
قسم به نبض به نبض سال های بی تو
قسم به سال به سال فصل های بی تو
قسم به فصل به فصل ماه های بی تو
قسم به ماه به ماه هفته های بی تو
قسم به هفته به هفته روزهای بی تو
قسم به روز به روز ساعت های بی تو
قسم به ساعت به ساعت دقیقه های بی تو
قسم به دقیقه به دقیقه ثانیه های بی تو
قسم به ثانیه به ثانیه ی لحظه های بی تو
قسم به لحظه به لحظه ی بودن بی تو...
قسم به تو
قسم به او
قسم به جمع شما
قسم به شکوفه های بهار دو دل
قسم به شادی لحظه های عبور
قسم به جاده های جدا گشته ی حضور
قسم به ناز و نیاز شما و او با هم
قسم به راز و نیاز من و خداوندم
قسم به من بی تو
قسم به من بی من
قسم به او با تو
قسم به پیچک احساس یک صنوبر زرد
قسم به صورتی برگ های آلاله
قسم به داغ سیاه شقایق سرخُ
قسم به عاقبت دین و دل و این خانه...
قسم به عشق و تمام!

در جبر زمین درگیرم
در عشوه های هرزه ی علف های سبز
در التماس سرخ رُز و داغ ارغوانی اقاقی های لب دیوار
در حکم خورشید و نفس های نیمه کاره ی باران و خم بابونه
در چارچوبی که باید ماند و سر سپرد به سردی یک چوب
درگیر تمام پرستو های بی آشیانم
درگیر زد و خورد واژه هایی که خطرآفرینند! حبسند به تاریکی و سکوت و صبر...
از ارتباط مخفی ستاره ها و شب خبر دارم
آرام و پاورچین با نقابی به رنگ شب پا بر بالین نور می نهم!
آنجا که شام ِزفاف نور و ناهید است
آنجا که تمام منظومه های شمسی در خوابند و زیر کور سویی از هوس ناله ای بر می خیزد که آآآآآخ
من از ویرانترین آشیانه باز می گردم
از حال خراب شب بوهای عید
از شرم سرخ آفتابگردان در حیرت نابهنگام غروب!
من از داغ شقایق باز می گردم
از آوار روزهای خوش بی بهانه
از گیسوان موّاج شب و نقره فام ماه
درگیرم من
درگیر تمام لحظه هایی که به حکم او می گذرند
درگیر بی چارگی محض بختی که در کوچ گل گم شد
درگیر مِهری که تا ابد مُهری جاوید بر دلم کوبید
حافظ و سعدی و سهراب و شاملو را بگذار بر روی طاقچه تا از عشق بگویند
و خوش باشند در حیرت ویران یک بغل شقایق داغ
و چریدن گاوی میان علف زار زندگی
می روم تا دل مردی از دیار دل
که شبی آرام و آهسته می گفت:
«اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم
دست هامان خالی
دلهامان پــُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما !
کاش می دانستیم
هیچ پروانه ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی آورد...
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم
از خانه که می آیی
یک دستمال سفید،پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!»

هواللطیف...
از کجای قصه برایت بگویم؟ آخر قصه های ما همه رنگ و بوی زندگی دارند! انگار که آدم هایش سینه دارند و سینه ها دل و دل ها مملو از تپشی سرشار! گاهی به جبر زمین، و گاه نه که با اشتیاق چشمانی و آوای خوش خنده هایی که دلت را و جانت را به یکباره مجنون ترین بید گیتی می کنند...
رسیده ام به واژه های که بی اندازه برایم گنگ اند و پُرمعنا...
تپش! تپیدن! دل! قلب! عشق! زندگی! نفس!
گاهی دلم آنقدر کوچک می شود که از تپش آن برای خریدن یک پفک یا یک لواشک ترش ترش خنده ام می گیرد! آرام و با تبسمی شیرین ناشی از دلی که بچه ترین دل دنیاست وارد مغازه ای می شوم و پفکی می خرم و لواشکی و می روم می نشینم روی چمن های نم داری که سرشار از زندگی و حس سرسبزی و عشق و جوانه زدنند... نفس عمیقی می کشم به رنگ سبز! با لبخندی آبی رنگ! و شوق و ذوق کودکانه ای که من آن را زرد و نارنجی می بینم... می نشینم و خدایم را به میهمانی دو نفره مان دعوت می کنم. پفکم را می خورم و لواشکم را با ولعی تمام لیس می زنم و سرم را به آسمان می برم و غرق می شوم...غرق خنده های زیبای خدایم...خدایی که تا عمق دل بی قرارم شیرجه می زند و به یکباره تمام وجودم همه عشق می شود و همه شادی و کودکی و طراوت و نشاط و بندگی...
گاهی دلم به یکباره می تپد! بی هیچ دلیلی! بی هیچ نگاهی و یا صدایی و یا حرفی و کلامی! اما می تپد! شاید کسی جایی گلی را از زندگی ساقط می کند یا دلی را می شکند و یا خاطره ای از من لحظه ای از یادی می گذرد و دلش را می لرزاند... گاهی تپش دلم مملو از اشک شوق ست و گاه دلتنگی و گاه بی خوابی های شبانه و گاهی حتی پُرم از کابوس! در آن طوفان سرگشتگی ها و تپیدن های بی اراده، دستانم را به سوی او بلند می کنم و از لرزش بی امانشان می هراسم. زبانم همه «الا بذکرالله تطمئن القلوب» می شود و بس... دلم همه او را می خواند و او را می خواهد و همه ی وجودم به یکباره حیران او می شود که دل مرا باران کرده و «خیرالناصرین» است...
دیده ای لحظه های اضطرار و درماندگی همیشه هاله ای از ابهام و رویا پیش رویشان است؟همان لحظه ها که تو حواست نیست اما به یکباره می بینی دلت عجیب آرام گرفته و اوضاع بر وفق مراد گشته...آن لحظه های آمدن خدا روی زمین است و یا رفتن تو به آسمان ها و یا حتی جایی میان زمین و آسمان... لحظه های آرمیدن در آغوش امنی که تو را از تمام خطرهای زمین مصون می دارد و دلت را آرام می کند و دعایت را مستجاب... و تو به عمق زندگی بازمی گردی با دلی که حالا آرام ِحضور معبود است و بس...
من از جای جای تن زمینی ام تپشی را می شنوم...
از وجب به وجب روح ازلی ام
من گاهی به یکباره غم می شوم
و گاهی همه شادی و شعف و سرزندگی
گاهی لبریز از عشقم و گاهی در رخوت و دلمردگی
من از تمـــام دریچه های هستی تپــشی می شنوم
تپشی از قلب هایی که به رنگ خداست
و به بوی باران و بندگی و نیاز
من از رضایت تو شادمانه می تپم
و از نگاه مهربانت عاشقانه نفس می کشم
همه تــویی و جــز تــو را نمی طلبــم معبــودم
هواللطیف...
اینجا میان واژه های برآماسیده ی قلبم بلوایی برپاست! کم نیست! حالا دارد می شود سه ماه که نبوده ام... سه ماه به قدر جوانه زدن یک دانه ی تنهاست یا به اندازه ی کوچ فصلی جدید و عادت پرستو به دیاری و نه یاری دیگر! سه ماه به اندازه تمام دلتنگی هایم پر از دقیقه های دوری و ثانیه های بی قراریست؛ اما حالا که سبز گشتن نهال کوچک روح ازلی ام را میان دشتی سراسر بابونه های رخت بربسته می نگرم، چه شوق عجیبی درونم غوغا می کند و چه شور قریبی در چشمانم موج می زند که دانه ی بی جان وجودم به لطف او که حق مطلق است جانی دوباره یافته و دارد آرام آرام در دستان امن خدایی اش قد می کشد و بزرگ می شود و شادابی و سبزینگی و لطافت گلبرگ های احساسش را قدری درنگ و صبر باید تا زیر سایه ی حرف های درون سینه اش لمی بدهی و تو را در خنکای حس حضوری دوباره میان داغ پژمردگی بابونه های اینجا غرق خاطره هایی ابریشمین کند و به آغوش خدای مهربانت بشتابی و با متانتی بی مانند به پیشگاه نوری سر بر خاک بسایی که تو را هر روز جانی دوباره می بخشد و همه،او شود و همه ی من،او شود و همه تو،او و دیگر من و تویی را نه!
......
...
سخت نگیر بر من و کلامم که چکیده اش "با یاد خدا آرام گرفتن" است و بس! اما به شیوه ی دلبرانه ی واژه های نام آشنایی که حالا دوباره بر شیار انگشتانم جاری گشته اند.
حالم به اندازه تمام خنده های گل های سرخ سرزمین دلدادگی ها خوب است، بدون امّایی که بگوید تو باور مکن! که این بار باورت شود که خوبم و باورم شود که تو نیز خوبی حتی اگر لبخندی تلخ بر لب داری و چینی بر چینه های پیشانی ات مهمان گشته یا تاری دیگر از گیسوان مستانه ات سپید...
گاهی می روی تا تمام دنیا را بگردی! تمام آدم ها را به کنکاش بنشینی و وجب به وجب زمین را گز کنی! آخر از همه به اتاق آبی مملو از آرامش خودت بازمی گردی و کتاب خدایت را می گشایی و اوست که تو را صاف و ساده و صمیمی می خواند و تو کافی ست فقط کمی با دنیای زودگذر این روزها مــدارا کنی و بس!
تو فقط مدارا کن و غیر او و رضایتش را نخواه حتی اگر در عمق چاهی عمیق افتاده باشی! حتی اگر نفس هایت به شماره افتاده باشد و حتی اگر چشمانت کورِ امید گشته باشد...
آنگاه است که یک فرشته نه، که هــزار فرشته از جانب یگانه ی بی همتایت به زمین می شتابند و تو را در میان حریر نرم بال هایشان جای می دهند و دنیا به پیش چشم تو زیبا می شود و خداوند آرام لبخند می زند و تو جان می گیری و می شوی لبخند خدا و دیگر هیچ...
آنگاه که مدارا کرده باشی و او را از ته ته ته دلت خواسته باشی
آنگاه که خورشیدت خدا باشد و تو آفتابگردانی که فقط در دل خورشید می روید
آنگاه که صدایش کرده باشی و جز او را از او نخواهی و بس
آنگاه که امانت دار خوبی بوده باشی و بی هیچ چشم داشتی داده هایت را سر موعد مقرر پس داده باشی
باورت شود یا نه اما تو آن لحظه ها خوشبخت ترین آدم روی زمینی
آدمی که لبخنــدخــدا می شود و دیگر هیچ...
* یَختَصُّ بِرَحمَتِهِ مَن یَشَآءُ وَاللَّهُ ذُو الفَضلِ العَظیمِ *
هر کس را بخواهد مشمول رحمت خویش می گرداند
و خدا دارنده ی بخشش و بخشایش بیکران است...
*74 آل عمران*
نمی دونم از کجا بگم...!
اینجا برای من فقط رگبار آرامش نبود...اونقدر زندگی رو تجربه کردم که این دو سال به اندازه ی همه ی سال هایی که داشتم بزرگـــــ شدم! عشق خدا رو چشیدم...از آسمون به زمین رسیدمو از زمین به عرش! لحظه به لحظه ی این دو سالمو نوشتم و نفس کشیدم....دوست داشتن رو و عشق رو کنار رگبارآرامشم مزمزه کردم... و همش با حضور اویی بود که تا همیشه به ذکر و یادش تطمئن القلوبم حتمی و ممکنه...
جز صداقت و یکرنگی نه بلد بودم نه یادم داده بود خدای مهربونم...جز عشقی خالص و پاک و بی ریا و حسی که ذره ذره روی این صفحه های سپید چکید چیزی در دلم قرار نداده بود و یاد گرفتم اونجا که عاشق خدا باشی و تمام زندگیتو و مهم تر از همه دلتو بسپری بهش اونوقته که آرامشت ابدی می شه با تمام ناآرامی های طوفانی که در راهه باز هم سر پا می مونی!
بتاب و بسوزان به مِهر؛ هویدای تمام اتفاقاتیه که منو تا مقدس ترین خلسه ها کشوند و درست در اوج حسی که بی اندازه پاک بود و زلال، خدا گفت که نه! و اونقدر فرو ریختم که نه تنها روحم بلکه جسمم هم به اطاعت از امر یگانه ی محبوبم ذوب شد...
بارها خواهش کردم...بارها کتابشو خوندمو بارها گریه کردم...بارها تا خود صبح بیدار موندم و همپای ماه و ستاره ها و شاخ و برگ های درختای باغچه حمد و ثنای معبودم رو به جا آوردم و خواستم که راضی بشه و پاک ترین حس قلبیم برای همیشه بمونه و رگبارآرامشم...
راحت بگم...این روزها و این سه ماه بیشتر از همیشه خدا خدا خدا کردم...
اما یادم رفته بود که شاید امتحانم بر صبر و استقامته و برآورده نشدن دعاهام...
به پاس به بار نشستن تمام دعاهام و ناله هامو اشکایی که ریختم قرآنش رو باز کردم برای تسلیم شدن به درگاه کبریاییشو عجیب خسته بودم...خسته از تمام مقاومتی که روح و جانو از پاهای من گرفته بود...و سردرد هایی که این روزا عجیب شدید شدیده...اونقدر که تاب و توانی نمیذاره برای لحظه ای آروم نشستن...
و شد این آیه
* یَختَصُّ بِرَحمَتِهِ مَن یَشَآءُ وَاللَّهُ ذُو الفَضلِ العَظیمِ *
حکمت رفتن من چی بوده رو نمی دونم! ولی تسلیم شدن به آغوش امن بینهایتش یه رحمت ویژه ست که شاید الان و در ظاهر تموم وجود منو غرق اشک و آه و ناله کرده ولی با تمام وجودم به سخنش احترام می ذارم و راضی.. با رضایت کامل و به دستور معبودم می رم
تا روزی که با رضایت کامل خودش دوباره به رگبار آرامش برگردم...
قشنگ ترین هدیه ای که خدا توی زندگیم بهم داد خورشیدی بود که در مقدس ترین خلسه ها تابید و تابید و تابید تا جایی که احضار شد و حالا باید دو دستی به خدا تقدیمش کنم... یک دفعه خدا عزیزترین هامو ازم گرفت...رگبار آرامشم، بانوی آرامشم؛ دلی که روزها پیش دریا بود و خورشیدی که تا ابد دوستش دارم...
با تمام اعتقادی که داشتم حافظمو برداشتم و نیت کردم...فالی که اومد منو در جا میخکوب کرد! چرا که حافظ هم گفته بود از دولت قرآن پیروی کن... میون این همه غزل !!!
دولــت قــرآن
سالهـــا پیــروی مذهــب رنـدان کردم
تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم
من بسر منـزل عنقا نه بخود بــردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج روان
که من این خانه بسودای تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقیّ و کنون
میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
در خلاف آمـد عـادت بطلب کام که مـن
کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم
نقش مستوری و مستی نه بدست من و توست
آنـچــه سلـطـــان ازل گـفــت بـکُــن آن کـــــردم
دارم از لطف ازل جنّت فردوس طمع
گــرچه دربانی میــخانه فـراوان کردم
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
اجــر صبــریست که در کلبه ی احزان کردم
صبح خیــزی و سلامت طلبی چون حافظ
هــر چه کـردم همــه از دولت قرآن کردم
گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب!
سالهــا بنــدگی صـــاحب دیـوان کـــردم
مثل تمام لحظه هایی که اینجا ثبت شد و فقط اونایی فهمیدن که عمیق خوندن، دلیل بستن و پس دادنش به خدای مهربونم رو هم براتون گفتم که بدونید الکی نیست! طرفم خداست... خدایی که حاضرم دنیام نباشه و اون باشه...خدایی که خودش می دونه حاضرم حتی از عزیزترینم روی زمین بگذرم به خاطر اون...
حس ابراهیم(ع) رو دارم این روزا که از اسماعیلش گذشت...از دلبستگی هاش گذشت و همه چی رو رها کرد جز معبود... و نگفت که چرا !
شاید منم تا به الان اشتباه کردم که گفتم چرا و مقابله می
کردم. شاید باید که بگذرم و به بودن خدای مهربونم ایمان و اعتقاد کامل
داشته باشم و تسلیم فرمانش بشم
و گذشتــم...
امـروز به رضـایت گذشتــم...
برام دعا کنین...
دعا کنین که روزی دوباره رگبارم بهم برگرده و اجازه ی نوشتن اینجا رو داشته باشم...
دعا کنین برای خورشیدم...برای آرامشش...برای خوشبختیش...برای درخشش دوباره ش
وقتی آروم تر شدم به خونه هاتون سر می زنم...
همتون رو به خدایی می سپارم که تموم زندگیمو بهش سپردم...
شاد و آروم باشید و حلالم کنید 
در پناه حق 