| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
چونان کودکی کلافه گرداگرد خود می گشتم...
بهانه هایم از جنس بهانه بود! و بهانه که باشد تو می دانی که دلیل، به انتهای دره ی بی معنایی ها سرازیر می شود... بهانه هایی از جنس همان لحظه هایی که گلویت غرق سنگین ترین صاعقه های سکوت است و ابر چشمانت نیمه جان و بی حس تر از همیشه برای باریدن و دلت غرق همین بهانه هاست...
این لحظه ها معنای لجاجت را خوب می فهمی.به سرسختی واژه ی تُخس ایمان می آوری و می بینی که یکدنگی ها خیلی هم عجیب نیست! دلت سنگی می شود در شیشه ی بلورین دلی مشتاق، و زبانت به خشم دریا ماند در هنگام طوفانی سهمگینو، دستانت تیغی می شود بر ساقه ی نازک شمشاد شکوفایی...
و غرق تر از قبل در ازدحام انبوه امواج بهانه های تازه دست و پا می زنی...
غرق بهانه بودم
داستانی که خودش یه هدیه از طرف یه هدیه ست و پیامش هم یه هدیه ارزشمنده.
و شاید خوندن و ایمان به این داستان هاست که هنوز منو سر پا نگه داشته!
+ بی نهایت ممنون بابت داستانت، قشنگ ترین هدیه ی خدا 


++ داداش مقداد امشب مسجد شجره بود. داشت می رفت که بگه لبیک...لک لبیک...
منو برد به 9 سال پیشم... به همه ی دوستان سلام رسوندو گفت که بگم به یاد همگی هست.
مخصوصا دختر مردابی عزیز که دلم براش یه ذره شده 
این سماجت مقداد واسه نت اومدن حتی توی مدینه و مکه قابل تحسینه.آفرین دادشی که آنلاین به یاد همه هستی
ادامه مطلب ...
میان انبوه دل های تنگ گشته ی حضورش
می تابید
و دلم
سراسر شور
به استقبال گام های آهنگینش
می شتابید...
دست خودم نبود
دوستش داشتم!
صداقت، دست در دست نسیم
لابه لای گیسوان رنگ شب
عشق بازی می کرد
آسمان، سراپای زمین را
غرق بوسه هایی داغ
به خنکای باران می نمود
ماهیان سرگشته ی بی قرار
مست ِ
آغوش امن ِ
خروشان ترین موسیقی دریا بودند...
و نفس
لا به لای بلندترین قهقهه های طفل زیبای زندگی
چه بی پروا
چه مشتاقانه
و چه مستانه
چونان اسبی سرکش از شوق آمدنی رویایی می تاخت...
همه چیز خوب بود...
به ناگاه!
برخورد بی هوای چشمانی روبروی هم
و در این تنهایی بی انتها
گریختم از آتشی ویرانگر...
تو بگو زیباترین کرشمه ی اقاقی های ارغوانی رنگ
مگر من
چاره ای جز این گریختن داشتم؟!
این روزها
و این دقیقه ها
و این ثانیه های
د لـ تـ نـ گــ ــی
هم می گذرند...
باورت نمی شود؟!
بگذار امروز خورشید به مغرب سفر کند
بگذار شب، دامن خود را بگستراند بر آبی سرای آسمان
بگذار ماه دلربای من میان چشمک ستارگان عشوه گری کند
بگذار امشب پلک هایت در آغوش هم آرام گیرند
بگذار صبح طلوع کند و خورشید از مشرق زمین بتابد
و چشمانت به روزی نو سلام کند
شاید سلام فردایت
زیباترین سلام ها باشد
شاید فردا
تمام دلت
باز شده باشد
شاید اشک هایت
به عمق احساسی کهنه
رخنه کرده باشد
و دیگر
جز شوره زاری سپید
چیزی نمانده باشد...
می گویند
این روزها می گذرد
مثل امروز
که پـُر بود از تجسّم یک اتفاق
اتفاق ساده ی رفتنی از جنس بلور
و کاسه ی آبی
که خالی بود از زلال قطره های اشک...
چشمه ی چشمانم خشک
دل کوچکم تنگ
هجای واژه هایم گمگشته در پیچ و خم دلدادگی
می چینم واژه ها را صف در صف
سطر در سطر
خط در خط
و هر واژه
در حجم بیکران احساس
متورّم می شود
جای می گیرد
و دل کوچکم
تنگـــ تر از قبل....
تنگـــــــ تر از تنگــــ تر از قبل...
حال
تو بگو
چگونه می گذرد این روزها؟!
این روزهای لبریز از د لــ تــ نـــ گـــ ـــی

رگبار1: شرمنده که نظرات بسته می مونه.
دلم می خواد فقط بنویسم....
این روزا بودنم توی نت ثبات زیادی نداره
و همچنین حضور در خونه های سراسر زیبایی شما
ثبات
بر بی ثباتی
و قرار
بر بی قراریست
باور کن....