| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
هواللطیف
میان تمام روزهایی که می گذرند و شب هایی که در رویاهایی عجیب سپری می شوند، مانده ام!
رازشان چیست که در نهانند و عیان نمی شوند!؟
گاه همین رویاهاست که آدمی را سر پا نگه می دارد و به امید آمدن روزهای خوب نفسی تازه می بخشد...
همان دیدن روسری های رنگارنگ و انتخاب میانشان آن هم چند شب... یا لباس های سبز و خوش رنگی که با نظم خاصی کنارم چیده شده بود و همسایه مان دیده بود... و یا آن یس خواندن ها و سیاه پوشیدن ها... در انتها هم به ضریحی ختم می شود که ناگهان خالی می شود و به غرفه هایش دخیل می بندی... تمام جانت را...
راز دعوت زیبای سمنو و شنبه ی دیگر مراسمی که خادمانش قلب هایی عاشقند...
و این روزها که اسرار فدک را می خوانم و چقدر درد دارد آن وقت ها...
امسال هم دارد تمام می شود و من همان طور دست نخورده باقی مانده ام! نه حوصله ی خانه تکانی دارم و نه وقت درست کردن تمام کمد ها از نو و آذین بستن اتاقم به همان شکل که بود!
دلم هم که هر روز تکیده می شود جای تکانده شدن!
راستی در دلم چیست که باید بتکانمش؟ اصلا دلم کجای هستی مانده که سرجایش نیست؟؟؟
و حالا تمام حریرها و نخ های آبی و نقره ای و زرق و برق ها و مجسمه ها و منگوله های آبی اضافه، گوشه ی پاکتی جا خوش کرده اند...
گاه سادگی زیباتر می شود...
یک جور دیگری به دلت می نشیند!
همین سفید ِ دیوارها
و آیینه ای عریان
و یک طاقچه ی چوبین مرا بس!
و سادگی بی سابقه ی اتاقی که همیشه یک ایده نو بر در و دیوارش موج می زد...
راستی راز رویاهای سبزم و چشم هایی که سیاهی می بینند چیست؟؟؟

هواللطیف...
میان انبوه اشک هایی که سرازیر می شوند و دستانت کوتاه!
می شماری! روزها را
یک دو سه چهار پنج شش هفت! پنج شنبه! کاش بشود که رفت!...
و یک قول و قرار میان خودت و دلت و بانوی دوعالم...
نیم ساعت بعد، حمام رفته و چادر مشکی بر سر و حاضر و آماده می روی به سوی دعوتی از جانب دوست...
و دوست خداست... و بانوی دو عالم و صاحب امروز...
همین که در راه اشهد ان لا اله الا الله به گوشت می خورد باورت نمی شود که هنوز اذان نشده بود!!!
و درست سر قد قامت الصلوة می رسی... به خانه ای که سمنو می پزند...
نماز جماعت و دعای کمیل و تو و تنهایی و یک عالم زنانی که بیش از دو برابر عمر تو را دارند...
و دیگ سمنو...
بزرگ ترین دیگی که در تمام عمرم دیده ام!! شاید قطرش به دو متر می رسید! و من مبهوت... تنها میان زنانی غریب!
و راز سر به مُهر جوانه های گندمی که سمنو می شوند و شیرین... و دیشب برایم گفتی که راز است! و منصوب به فاطمه ی زهرا سلام الله علیها...
نماز جعفر طیاری که همه با هم می خوانیم و دستانی که در دست همند و رو به آسمان...
آری!
گاهی می شود!
آنقدر زیبا می شود و همه چیز دست در دست هم می دهد که بشود و تو می مانی...
تنها در قنوتت به خدا پناه می بری و بانوی عالمین....
که دعوت شده ای
اولین بار
اینجا
به این شکل
و باورت هم نمی شود که چقدر به موقع بود...
باورت نمی شود که چقدر توسل به حضرت فاطمه ی زهرا شیرین است...
و بی پناه نمی مانی...
بی یار و یاور نمی شوی
چرا که هواسشان یک جور عجیبی به تو هست...
سپاس خدایم...
شکر که مهر اهل بیت با جانم عجین شده و مهربانی شان در دیده ام آشکار...
مهدی جان!
سلام...
جمعه ای ست که شب گذشته اش به میهمانی مادرتان و میلاد زینب کبری، عمه ی دو عالم دعوت شده بودم...
می شود به حق میلاد مبارکشان، به حق سمنوی شیرین دیشب و قبول شدنش، این واپسین جمعه های سال نود و دو را به کاممان شیرین سازید با ظهورتان؟؟؟...
ممنون که نامتان اشک می شود و
یادتان عشق...
اللّهم عجل لولیک الفرج....

هواللطیف...
آنان که به من نزدیکند خوب می دانند ننوشتن بسان لحظه های زجرآور تنبیه ذهن آشفته ام است و هر چه ننویسم و به این سکوت مبهم! ادامه دهم، تنها ذهن سرگردانم بیشتر از قبل آشفته می شود و پُر و متلاطم!
راست می گویند که از خودشناسی به خداشناسی می رسی! و من می گویم از خودشناسی به خیلی چیزها می رسی!
باید از ذهنم این سماجت و تسلیم نشدن را بیاموزم که حالا یک هفته ی تمام است با تمام اتفاقاتی که برایم افتاده و متفاوت تر از بقیه ی روزهایم بوده اند، و عملا وقت زیادی برای خودم نداشته ام، باز هم مرا رها نمی کند و هزار کلمه ی جدید در هوا و زمین و دل و ذهن مشغولم سرگردانند تا مگر روزی بنشینم و یکی یکی به صف در این جملات سیاه بنشانمشان!
آری!
تسلیم نشدن را باید از همین ذهن خود بیاموزم و اینگونه به زیستن ادامه دهم...
چهارشنبه هفته ی پیش! روز آغاز کلاس هایی جدید و رشته ای جدید و آدم هایی جدید بود! و من که هر روز این هفته را به حال تمام روزهای هجده سالگی ام غبطه می خورم که کاش بازمی گشتند... و می شد دوباره سرخوش میان همان دانشگاه بزرگ ساعت ها چرخید و دوستان تازه پیدا کرد و فارغ از غم های بزرگ زندگی بود...
از خاطره های دانشگاه قبلی ام که برایشان تعریف می کنم مثل بچه های مشتاق به داستان مادربزرگ گوش می دهند و حس می کنم انگار پیر شده ام!
این روزهای رفت و آمد عجیب من میان اتوبان خرازی و رفتن و رسیدن تا سه راه سیمین و بلوار کشاورز به چراغ قرمز هایی ختم می شود که شروع ایستادن است و حرکت افکارم و ذهنی که می گوید بنویس! یک ریز در پس جانم می دود تا چراغ سبز شود! و تا چراغ قرمز دیگر گوشه ای چون کودکان معصوم و آرام می نشیند و دلم به حالش می سوزد...
ساده بگویم... پشت همین چراغ قرمز های سه زمانه و چهار زمانه صبر را به شیوه ای جدید می آموزم...
و شاید هم روزی مثل دیروز بیاید و قرارم با سپیده، و روبرویم نشسته باشد و میان حرف هایش برای مرگ به این بیندیشم که دانشگاه قبلی ام همه چیزش خوب بود... دوستان خوب... روزهای خوب... درختان خوب... جاده های خوب... چراغ های خوب... شب خوب... و همه و همه خوب! حتی باران های بی نظیرش و آن درخت های توت قرمز و چمن هایی که شاهد روزهای سخت و آسان و خوب و بد تمام این چهار پنج سال بودند!
باید قبول کنم که بزرگ شد ام...
بزرگ تر از تمام دختر و پسر بچه های هجده ساله ی حالا!
من هنوز هم هر روز به فولدر بینهایت عکس هایم سری می زنم و رگه های پیری را در چهره ام می بینم! و عمق بزرگ شدن را!
عمق بزرگ شدن شاید جای نامرئی تمام اشک هاییست که ریخته شد... و لب هایی که به دعا گشوده گشت و پیشانی صافی که زده شد! کمی که زیر چشم هایت گود رفت و چهره ات جا افتاد! و کسی که برای اولین بار تو را دید خیلی زود بفهمد که تو دخترک شر و شیطان هجده ساله ی چند سال پیش نیستی، بزرگ شده ای....
درونم هم این روزها جور دیگریست!
اما!
حالا که به عکس های عید دو سال پیشم نگاه می کنم یادم هست آن روزها هم درونم یک جور قشنگی بود! اما نماند!
خیلی از ماندن ها نه دست من است و نه تو و نه هیچ کس دیگر...
و به قول دوست تازه ام که یکشنبه می گفت یه روزی به یه جایی رسیدم که نباید با سرنوشتت مبارزه کنی!!!
و من حالا فکر می کنم که چقدر می جنگم برای تسلیم نشدن!
و نمی دانم
که برای تسلیم نشدن در برابر سرنوشت می جنگم یا در برابر تقدیر!

+ تمام دلخوشی ام شده بیست و چهارم اسفند ماه...
روزی که من و دوستانم مراسم عزاداری می گیریم برای مادرمان حضرت فاطمه ی زهرا...
یک مراسم عزاداری متفاوت!
کاش اینجا بودید...
++ کاش ببینمت... زودتر از سال 93!
+++ هنوز هم یادم نمی رود! روزی که مجری تلویزیون گفت آغاز دهه ی هشتاد مبارک باد! و من در همان سال 79 مانده بودم و برایم سخن بود بنویسم 80!
حالا سه سال هم از دهه ی نود می گذرد و به 93 می رسم...
چقدر زودتر از آنچه که فکر می کردیم پیر شدیم!
کاش بزرگ هم شده باشیم... بیشتر از تمام این دهه هایی که به سان باد می آیند و می گذرند...
++++ آدم هایی هستند که دقیقه های نود زندگی به دادت می رسند... ممنون... برای یادآوری خیلی حرف های خوب!
هواللطیف...
و هر روز نزدیک تر و
من دورتر
به سرآغاز سالی نو
دلم برای واژه های قشنگ
برای عشق
برای آرامش
برای لبخند
برای زندگی
تنگ شده...
دلم برای از یک گل سرخ زیبا نوشتن
و در بزم ستارگان شب گم گشتن
تنگ شده...
دلم برای یک بغل داشتن
دو چشم را بوسیدن
و محبت را بلعیدن
تنگ شده...
دلم برای اتفاقات خوب!
لحظه های زیبا
و عطر گل های رنگارنگ
تنگ شده...
این روزها که در گردابی مهیب دست و پا می زنم!
و به التماس می گویم
که گذشتم!
بگذر!
و به تشویش
که تــــ...
راستی تو بگو
تـــسلیم شدن کار من بود؟؟؟

+ وقتی نشد و هیچ کس نفهمید... وقتی آن که بخواهی نشود به آنجا می رسی که هر چه بادا باااد...
++ روزهای سخت ِ سخت ِ سخت!!!!!
هواللطیف...
شاخه های تکیده ی امید
بی بار تر از آن است که نوید بهار دهد!
و گردون ِ روزگار
پایین تر از آنی که نفس برسد!
روحم زخم خورده ی ترکه های خشکیده ی سرد!
و جانم در ناجوانمردی سرنوشت می سوزد!
کیست که غیرتش سایه بان شود و
دستانش پناه و
دلش مأمن امن زیستن؟!
نه بوی اقاقی به مشامم می خورد و
نه عطر نرگس و
نه عشق رُزهای سرخ!
کیست که جواب بدهد؟!
تمام پژمردگی گلبرگ های نسترن و نیلوفر را!
و چرا گردون نمی گردد؟!
تا به کی خراش ِ تن، بر زمین ِ پست بیفتد و
صخره ها در قلبم تیر نامردی بیفکنند...؟؟؟
بچرخ گردون!!
که ملحفه ی خاکی زمین،
روح و جان و تن و روان مرا
همین روزهاست
که در خود برای همیشه مدفون سازد!!!
دچار ِ گردابی مهیب شده ام!

+ به هزار ساز زمین رقصیده ام! گیج گوشه ای افتاده ام و نمی چرخد!
این گردون ِ زندگی نمی چرخد که نمی چرخد که نمی چرخد!!!
++ قدرت شکر کردن را در این روزهای سخت ِ سخت از من مگیر خدایم....
ساده بگویم
می ترسم!