هواللطیف...
اینجا شبیه دفترخاطرات این چند ساله ی زندگی ام شده... گاهی می نشینم و با یک کلیک یک ماه را ورق می زنم و ماه بعد و سال بعد و ... و امشب که فروردین ها را مرور می کردم... فروردین 92.. 91... 90... و حالا که فروردین 93...
چهارمین فروردینی که در این سرا ثبت می شود و به قدر چهار سال نوشتن بزرگ شده ام...
بزرگ شدن هم یک اتفاق عجیبی ست که از بچگی آغاز می شود... شاید از همان خاطره نویسی های یکی دو ماهه ی عید و شوق داشتن یک سررسید تازه و ادامه اش درست از خرداد و تیر سفید می ماند تا آخر سال...
این روزها بر دور خاطره ها می چرخم! گاهی جایی دعوت می شوم و یک شی قدیمی مرا تا چندین سال قبل می برد...
گاهی یک چهره ی آشنا تا دوستی قدیمی می کشاندم...
و گاه هم یک خانواده را می بینم که پسرش کلاس چهارم و دخترش کلاس اولند و هنوز در روز عقد و شب عروسی آن زن و شوهر مانده ام... همان شبی که پرستو، بهمان را برد تا رژ قرمز برایش بزند و من از ترس مادرم نزدم و چقدر حسرت آن رژ به دلم مانده بود... بچه بودم... شاید بر می گردد به دوازده سیزده سال پیش...
و آدم هایی که بچگی هایشان را یادم هست و حالا همه با هم بزرگ شده ام.. و در مجلسی، جشنی، میهمانی، جایی همدیگر را می بینیم و به همین دیدار هم اکتفا می کنیم...
این روزها که پُرم از میهمان داشتن و میهمانی رفتن، به ناگاه به آدم ها خیره می شوم و چند سال قبلشان را به یاد می آورم...
راستی چند سال پیش هیچ کدامشان فکر می کردند که فروردین 93 زنده اند و با این شرایط و این آدم ها و این لباس ها و این شخصیت ها در این خانه و روی این مبل می نشینند و این حرف ها را می زنند؟؟؟
و تا کسی مرا به خودم نیاورد در همین کنکاش ها باقی می مانم و بی نتیجه تر از همیشه می روم سراغ نفر بعدی...
به بچه ها که می رسم پر می کشم تا بچگی هایم...
دلم برای کودکی هایم تنگ شده... برای تمام تابلوهایی که می کشیدم و هیچ کدامشان را ندارم... برای تمام مشق های شبی که هیچ کدام از دفترهایش را ندارم... برای املاهایم که همیشه بیست بود و اگر نبود بخاطر یک تشدید نمره ام کم می شد و باز هم معلم ارفاغ می کرد و می توانستم چند دفتر املا بردارم و صحیح کنم و انگار دنیا از آن ِ من بود آن لحظه که نمره ای را بر بالای دفتری می نوشتم...
و مهمان ها که می روند، در اتاقم روبروی آینه ی قدی ام می ایستم و به خودم می نگرم... و خودم را تمام و کمال به چالش می کشم... پس از آن می آیم اینجا و میان نوشته ها و کلماتی که ثبت شده اند خودم را میابم...
بزرگ تر شده ام... و خاصیت تمام بزرگ تر شدن ها شاید عمیق شدن است...
عمیق شده ام...
شبیه دریا شاید... یا شبیه یک حوض آبی فیروزه ای...
تُنگ کوچکی بوده ام اگر، به حوض رسیده ام، و رودخانه شاید، به دریا...
هر چه هست عمیق شده ام...
همین خنده های آرام و بی صدا انعکاس تلنگری در دوردست های دلم است که جنب و جوشش در راه تمام می شود...
همین نگاه عمیق...
همه و همه خبر از یک ژرفای بی اندازه دارد...
میان این چهارسال فروردینم می گردم و کمی بیشتر از کمی مأیوس می شوم که هنوز به آرزوی مستتر چهارسال پیش لابه لای کلماتم نرسیده ام...
خدا که نخواهد هیچ آرزویی هم به تحقق نمی پیوندد...
و هیچ دعایی مستجاب نمی شود...
شکر خدایم... برای تمام خواستن ها و نخواستن هایت... که تو بهترین تصمیم گیرنده ی آمدن بهاری مهربانم...
شکر و سپاس از آن توست که یکتای بی همتای منی...
دلم برای تمام حس های خوب... برای آرامش عمیق دریا... برای صدای امواج دریا... برای زندگی... برای زیارت... برای جنب و جوش... برای اتفاقات عالی... و برای خیلی چیزها تنگ شده....
من اگر حرم نروم
اگر دریا نبینم
می میرم....
دنیا دریا دارد
دریا دنیا ندارد...

شهر رویایی من...
شاید قسمت شد و دیدمت...
دلم اما دریا می خواهد و ندارم...
هواللطیف...
این روزها همه جا بهاری شده... درست از روز اول فروردین ماه نود و سه
داستان هر ساله ی آدم هاست... تا لحظه های آخر تحویل سال در تکاپو و جنبشند و با همان توپی که ناگهان می ترکد همه چیز آرام می شود... با لباس هایی نو... حال و هوایی نو... خانه ی تمیز... و دل هایی نو به استقبالش می رویم...
انگار نو می بینم
نو تر از آخرین روز سال...
درختان را
گل ها را
سفره های هفت سین را
کبوتران را
آدم ها را
نگاه ها را
چشم ها را
همه را جور دیگری می بینم!
تلقین ِ نام بهار هم بهار می آورد... شادی می آورد... شکوفه و برگ های سبز تازه می آورد..
هجای نام بهار بوی نارنج می دهد... بوی خوش پرتقال و شکوفه...
فرقی نمی کند منتظر بهار باشی یا نه! بهار هر وقت که خدا بخواهد می آید
به قول مجری رادیو که امروز می گفت بهار، تصمیم ِ خداست!!!
راست می گفت... بهار به راستی تصمیم خداست... درست در انتهای سرما سر می زند و به گل می نشیند...
می گویند بهار ِ زندگی، جوانی ست...
و من که از نوجوانی ام سال هاست فاصله گرفته ام هنوز نمی دانم کجای جوانی بهار ِ زیستن است؟ کدام روز جوانی فصل رویش شکوفه های شوق می شود... گیسوی سبز بیدهای دل از کدام لحظه می رویند؟ و هزار سوال بی جوابی که برایم جوانی را، بهار زندگانی را معمایی پیچیده ساخته...
سال تحویل ِ جوانی عقربه ها روی کدام عدد هستی ایستاده اند؟ و ثانیه در کدام زاویه به روی عمر لبخند می زند؟
حکایت جوانی و بهار و شکوفه و شادی و نشاط و سرزندگی هنوز برایم اتفاقی مبهم است!
دیروز به یک خانه ی قدیمی دعوت بودم و در موزه های متعددش یک ترازوی قدیمی را دیدم... از آن ها که دو تا کفه داشت و یک تراز میانشان و تعدادی وزنه...
رفتم تا هفت هشت سالگی ام... شاید هم کمتر... به خانه ی پدری پدربزرگم که می رسیدیم سرگرمی مان بازی با ترازوی دو کفه ی کوچکش و وزنه های سکه ای اش بود... تمام وسایل خانه را وزن می کردیم... تراز که می شد انگار دنیا برای ما بود... یادم هست نه قوطی چای و نه استکان و نعلبکی و نه قندان و هیچ چی از دستمان در امان نبود...
و چقدر تمام این سال ها را فراموش کرده بودم و دیروز ناگهان با دیدن آن ترازوی قدیمی برای چند دقیقه ای خیره روبرویش ایستادم و به تمام بچگی هایمان فکر می کردم... و اینکه چقدر دنیا سریع می گذرد... حالا آغاز پانزدهمین سال فوت پدربزرگ و عمویم است و این خاطرات برمی گردند به هفده هجده سال پیش...
و من که برای تعریف و یادآوری خاطراتم حس دختر بیست ساله ای را دارم و یادم رفته که امسال پنج سال به این بیست سال ناقابل اضافه می شود...
چقدر تند تر از باد می گذرند... و اتفاق جوانی برایم نامفهوم ترین اتفاقی ست که می توانسته بیفتد و باورش برایم سخت ترین کار دنیا باشد...
پروردگار مهربانم...
به رسم خداوندی ات نگاه هایمان را... قلب هایمان را... حال و هوایمان را نو و بهاری کن تا به اتفاق خوش جوانی برسیم...
خداوندا...
هر آنچه تو می خواهی مقدر کن که تو شایسته ی آفرینشش باشی نه من لایق داشتنش...
بهار تصمیم ِ توست.... بخواهی بهاری پیاپی را سرنوشت امسالمان می کنی و ره توشه ی روزهایی که منتظر زیستن ما هستند...
شکر و سپاس خدایم که تو خدایی و خدایی تنها از آن ِ توست....

هواللطیف...
دلم بسان کودکی آرام می شود به غروبی ارغوانی
و صدای نام تو که بر فراز گلدسته ای در هوایم می پیچد...
الله اکبر
الله اکبر...
اذان مغرب هنگام عروج دل هایی ست بی قرار...
در خیابان باشند یا مهمانی یا گوشه ی اتاق یا سرکار...
تنها به غروب که می رسد
به صدای نام تو از گنبدی فیروزه ای
پر می زنند
سبکبال به سوی تو خدایم...
و دلم که بی قرار
لحظه های ارغوانی غروب را به تمنا می نشیند...
دستی و صدایی شاید مرا را به سجاده ای می کشاند با یک مُهر و چادر و قد قامت الصلاة...
به تو پناه آورده ام معبودم...
با دست هایی که خالی اند و یادی انگار در سرم می دود و می رم تا آل یاسین...
به راستی این همه بی قراری و انتظار برای چیست؟
می شمارم... روزها را یک به یک
می رسم به اکنون... به غروب ِ جمعه و راز سرگردانی دلی که آرام نیست...
مگر می شود غروب جمعه بیاید و تو نیایی و دل آرام گیرد مهدی جان؟
راز تمام این بی قراری ها... سرگردانی ها... دلهره ها... سرگشتگی ها همه در غروب جمعه ای بود که ابتدای سال شد و شما نیامدی...
نیامدی مولایم...
اما عدم ظهور، منکر ِ حضور نیست مهدی جان...
همان لحظه ها که دستانم به آسمان بلند شد و
چشمانم بارید فهمیدم که حضور نیازی به ظهور ندارد...
و شما مهدی جان
مگر می شود حضورتان را کتمان نمود؟
همین چشم ها که به باران می نشینند نشان آمدنتان اند...
همین دل که به یکباره پناه می گیرد از بودنتان خبر می دهد...
همین جان که تمام و کمال می لرزد به عشق شما عجین می شود...
مولای من...
اولین روز سال جدید...
سالی که آغازش جمعه باشد و نیمه شعبانش جمعه و پایانش هم جمعه...
مگر می شود دلم تکان نخورد؟ جانم سرکنده نشود و چشمانم نبارند؟
تنگ شده
دلم
برای شما...
آمده ام عید را
آغاز سال جمعه نشانمان را
به شما تبریک گویم...
شما که صاحب تمام جمعه های انتظارید مهدی جان...
می بارند...
چشمانی که برایتان پر پر می زنند...
العجل العجل یا مولانا یا صاحب الزمان...

هواللطیف...
همیشه آخرش خوب می شود... و شاید آخر معجزه ها... هر چه بود، معجزه یا اتفاقات خوب ِ خوب، آمد و خوب هم آمد... بسان شاخه های خشکیده ی زمستان بودم و چشم به راه... که ببینم... ببویم... لمس کنم... جان بگیرم و جان بدهم...
آری تمام ِ جان ِ تکیده ام در انتظار بهاری بود از جنس حضور...
رویایی در دوردست های زندگی...
به رنگ و بوی همین شکوفه های سپید و صورتی درختان بیدار شده...
همین که خدایم بهار را به جان زمین انداخت مرا نیز یادش بود... و حالا با چشمان دیگری به شکوفه ها می نگرم... به گیسوان خوشرنگ بیدهای مجنون و چنارهای تازه به برگ نشسته... به همیشه بهارهای رنگارنگ و بنفشه های اصیل عید...
حالم خوب شده... درست از همان روز که باران می آمد... خوب شد... تمام حالم آن لحظه های زیبای رهسپار عشق خوب شد...
و من بر فراز آن بلندی محال، می اندیشیدم که اگر خدایم بخواهد، تمام نشدن ها می شوند... و همه چیز دست در دست هم می دهد که اتفاقی تازه بیفتد! از جنس ارغوانی خوش رنگ غروب سرخ یکشنبه...
آرامم
و سبز
شاید شوق بهار حالا که به گل نشسته ام در جانم هویدا شده
همین که آن زنجیره های زیبای پیاپی پر از گل های بهاری را بر دوشم می کشم و خودم را تمام قد در آیینه ی اتاقم می نگرم، بهار را به وضوح لمس می کنم...
و یا گلدان خوش رنگی که این روزها میهمان اتاقم شده... همان که هدیه ی سبز توست.. تو که همیشه سبز بوده ای... به سبزی شناختمت و به سبزی بوییدمت و چشمانم به چشمان مشتاقت افتاد...
چقدر می شود بهار را بویید... بوسید... بهار را کلمه کرد... گرما کرد... آغوش کرد... زندگی کرد...
فرقی نمی کند پای عقل به میان باشد یا عشق
آشوب یا بلوای غریبی در دل!
تنها یک اتفاق خوب از سوی خداست که بهار را متفاوت تر از همیشه درست در آخرین لحظه ها به جانت میهمان می کند
و تو مست
مست ِ مست ِ مست
زنده می شوی
برمی خیزی
لبخند می زنی
و شعر بهار را می خوانی
و آمدن بهار را تبریک می گویی
و نگاه می کنی
و سلام می کنی
و بهار را زندگی می کنی
و خدا در این لحظات آرامش، قرین ِ شادی توست...
همان خدایی که سختی ها را جز به وجودش تاب نمی آوردی...
همان که صدایش می زدی و می شنوید... می آمد و تو را، تمام ِ تو را در آغوش خود می گرفت و آهسته زندگی را می پیمودی...
حالا خدایت به وقت آرامش و شادی، به وقت زیبایی و بهار نیز کنار توست...
و صدایش می زنی...
شکر خدایم
سپاس
و هزاران سپاس
برای همه ی روزهای خوب
برای شنبه ای که خادم فاطمه ی زهرایت بودیم
و چه قدر زیباست خادم مادرت باشی... با تمام وجود...
برای یکشنبه ای که بهشت آمد... بهار رسید... زندگی دمیده شد و زنده شدیم...
برای دوشنبه ای که چه زیبا آغاز شد... و در بدو ورود خود دوتایی هایی را به خاطرات سنجاق زد که جاودانه می مانند...
برای آتشی که برافروختیم و از رویش نه یک بار که ده ها بار پریدیم و شعر ماندگار زردی من از تو و سرخی تو از من را خواندیم
برای چهارشنبه سوری محشری که با تمام دلتنگی هایش تمام شد...
کاش دوباره به دیدارت می نشستم
همین روزهای واپسین ِ زمستانی، به دیدار تو زنده شدم
و به عطر تو بهار گشتم...
کاش لحظه های خوب هم جاودانه می گشت...
تمامی نداشت
کاش می شد تمام زندگی را دور زد و جایی در انحنای احساس تو گم شد...
شکر خدایم...
و سپاس
هزاران سپاس برای تمام روزهایی که آمدند و رفتند...
سالی که چند تا بهترین داشت
سالی که بهترین بهترین ها و بدترین بدترین ها را با خود آورده بود...
به سال قبل که می نگرم گویا فریناز دیگری را می بینم که نمی دانست زندگی چه روزهایی را برایش رقم می زند...
سال نود و دوی من...
سالی که کربلا را دیدم...
کعبه را با زبان روزه گشتم و گشتم و گشتم
و تو را دیدم...
تو را که زندگی زیبا شد به نامت
و بهار گشت به حضور سبزت...
شکر خدایم
و سپاس
هر چه بگویم کم گفته ام...
شکر... شکر... شکر...
خدایم...
سال جدید را به بهترین ِ حال ها... بهترین ِ بهترین ِ حال ها برایمان بگردان.....
مبارکــــ ــــبادتان عید... بهـــار... سبــــزه و گـــل و سنبـــل...
مبـــارکـــــــ ـبــــادتــــان نــــــوروز


دختر واپسین لحظه های زمستان
نوید بخش بهاری زیبا
مهربانی را معنایی دیگری
و محبت عجین نفس های آرام توست
تویی که فقط و فقط خدا برایم کافیست
و نجوای تنهایی ات مأمن امن دوستی های بی انتهاست...
به روز میلادت رسیده ایم...
به تولدت
به آمدنت
و آمده ام تا بودنت را
سالروز ِ میلادت را
تبریک گویم
باشد که عشق قرین ِ تمام لحظه هایت باشد
و شادی و آرامش و خوشبختی سهم تو از زیستن...
سرآغاز تو، رویش شکوفه های عشق
میلاد تو، سراسر شور و شوق و شادباش
و دلت که پاک تر از باران خداست...
مبارک باد تولدت
میلادت
آمدنت
و بودنت...

هواللطیف...
شوق ِ نوشتن از روزهای بارانی هنوز هم در من هست، شاید وقتی نبود که بیایم و یک دل سیر از یک شبانه روزی که باران آمد بنوسم... درست چهارشنبه بود... آخرین روز از کلاس هایی که تمام زندگی ام را تغییر داد...
زیبا می بارید... آنقدر زیبا و تند که در لحظه خیس خیس می شدی!
همان چهارشنبه ی بارانی بود که دیدم بیدهای دم زاینده رود گیسوانشان شکفته به سبزی... و یاس های زردی که گل داده بودند و نوید آمدن بهار را می دادند...
چند شب قبل از آن بود که گفتم دلم یک رعد و برق پر صدا می خواهد و بارانی که ببارد و تمام نشود... رعد و برقش نیامد اما بارانی ناتمام به قدر یک شب تا صبح و یک صبح تا شب آمد و تنها با چشمانی خیس باران خدای بی همتایم را شاکر بودم و نفس می کشیدم...
این روزها جور دیگری می گذرند... در تب و تاب شنبه ام و مراسمی که سراسر بوی یاس می دهد... بوی یاس کبود... بوی دود و چوب سوخته و چادر خاکی و بوی خون...
بوی شهادت می دهد...
بوی برچیده شدن بهشت از زمین...
بوی پرواز
بوی رفتن...
حس عجیبیست... اولین باری که مسئولم! و قرار است در مقابل آدم های زیادی که می آیند متنی ادبی در وصف شهادت حضرت فاطمه ی زهرا بخوانم...
تمام امروزم به فاطمیه گذشت... همانجا که محل مراسم است و پارچه های سیاه می زدیم... یا فاطمه... یا فاطمه... یا فاطمه...
انگار این روزها اینجا نیستم... روی زمین هم شاید پیدایم نمی شود... کمی گیج و گنگ تر از همیشه نگاه می کنم، زندگی می کنم، می خندم، گریه می کنم، کمک می کنم، می روم و می آیم و ثانیه ها را به دست باد می سپارم...
همیشه محرم که می شد چیزی در دلم تکان می خورد... شبیه یک قلب شاید... چنان می تپید که انگار تا عصر عاشورا دوام نمی آورد... دوست داشتم پسر بودم که گذر دم خانه ی مادربزرگم را پرچم سیاه می زدم و در دسته های عزاداری زنجیر به دست راه می افتادم...
امسال برای اولین بار در عزای مادرم فاطمه ی زهرا پرچم سیاه زدم و قلبم شبیه همان وقت های محرم شده بود...
این خستگی های بی حد را دوست دارم!
کتابی در دستم بود و خواندم که نامش اسرار فدک بود... هر بار که می خوانم و بعد به حرف های هر روز مُرشدان سنی داخل مسجد النبی فکر می کنم تمام جانم می سوزد...
بیشتر از همیشه شاید در روزهای آخر زندگی بانوی عالمین مانده ام... و انسان هایی که ناجوانمردانه به نام اسلام ریشه بر تیشه ی تاریخ زدند... و حرمت یاس سپید علی را کبود کردند و حالا پس از چندین و چند قرن از نسل همان ها آدم هایی زاده شده اند و در مدینه برای شیعیان بر ضد اهل بیت سخن می رانند...!!
با صدایی رساتر از همیشه فریاد می زنم و شعری که سرلوحه مراسم شنبه گروهمان است را می خوانم و می گویم که:
مــا دوسـت ِدشمنان ِپیمبـر نمی شویم
هــرگز جـــدا ز دامـن حیـدر نمی شویم
با ما مگو که شیعه و سنی برابر است!!
ما بی خیال سیلی مادر نمی شویم...!!
و حالا که پس از نسل های پیاپی نوبت به امام زمان ما(عج) رسیده... نگذاریم تنها، عزادار مادر تنهایش باشد...
به امید ظهور مهدی ِ فاطمه و گرفتن انتقام خون تمام اهل عترت ِ پیامبرمان حضرت محمد صلی الله علیه و آله...
اللّهم عجّل لولیک الفرج....

+ فاطمه ی مهربونم
ممنونم برای همه چیز