هواللطیف...
تمام نمی شود! روزهایی که عجیب چشم هایم آسمان را شرمنده می کند... آن هم آسمانی که ماه هاست حتی یک قطره هم نباریده و انگار پاییز هم قصد باریدن ندارد...
و امروز یکی از آن روزهای رگباری بود... عجیب رگباری... از آن هایی که نیازی به اتفاق افتادن حادثه ای نبود تا چشمه ی چشمانت بجوشد! و حتی بدون پلک هم آن چنان رگبار می آمد که در لحظه خیس می شدی.... خیس ِ خیس ِ خیس...
از آن روزهای رگباری بدون آرامش...
صبح رفته بودم تا کوچه پس کوچه های دبستان و راهنمایی و خانه های قبلیمان... همان جاها که خاطراتش هنوز هم مرا غرق می کند... رفته بودم دوباره داخل همان بلوار بزرگ خاکی پُر از کاج و شمشادهای سرتاسری... همان شمشادهایی که امروز سلام مرا جواب نمی دادند... انگار که مرا دیگر نمی شناختند و با لمس دستانم عجیب غریبه شده بودند...
شمشادهایی که چه روزهای زیادی رویشان میخوابیدیم و تمام خاک هایشان را با همان مانتوهای خاکستری دبستانمان می گرفتیم و میانشان می دویدیم و شاد بودیم از اینکه از درز باریکی رد می شویم و با برگ های علف های وسط بلوار سوت می زدیم و هیوا چاقمالویی حرف می زد! یک جور حرف زدن خاص مخصوص خودش... و انگار سه چهار ماه فقط توی مدرسه ی ما و کلاس ما و نیمکت ما یعنی من و نسیم آمد تا برای همیشه دوستی مان را کم کند و کم و کمتر....
و خودش هر روز بیشتر می شد... هر روز بیشتر از قبل... حتی یادم هست وقتی اردیبهشت بود و از مدرسه ی ما رفت چقدر همه جا کم شده بود... چقدر همه چیز بد شده بود... و من که مامور سالن ها بودم با نسیم، چقدر بی حوصله شده بودم... چقدر به بچه های کلاس اولی ودومی و سومی آن طرف سالن زور می گفتم و چقدر اخلاقم عوض شده بود... تا چند روز، و بعد یادم رفت و برگشتم به عالم خودم و دوست بچگی هایم نسیم و راهنمایی هم با هم بودیم و دبیرستان هم فقط یک سال و هی دور شدیم و دور و دور و حالا هم که حتی یک شهر دیگریست با یک زندگی جدید اما هنوز هم گاهی پیام می دهد و پیام می دهم و از حالش خبر دارم...
از هشت سالگی تا حالا که بیست و سه سالگی مان هم در سراشیبی عجیبی به دامنه می ریزد...
بگذریم....
کجا بودم؟
صبح...
و میان خیابان هایی که تمام روزهای راهنمایی و اول دبیرستانم را پر کرده بودند... چقدر مثل هیچ کدام از دبستانی ها و راهنمایی ها و دبیرستانی های حالا نبودیم...
چقدر سر و گوشمان کمتر می جنبید و چقدر بیشتر حریم خودمان را حفظ می کردیم و چقدر حیا و حرمت داشتیم...
چقدر مثل دختران راهنمایی و دبیرستانی حالا و هر روز دبیرستان کنار خانه مان نبودیم که هر روز چیزهایی در پارک می بینم که چشمانم را ناخودآگاه فقط می بندم...
چقدر فرق داشت...
شهر این همه رنگی نبود!
شهر سبز فسفری و صورتی جیغ و قهوه ای و آبی آسمانی و قرمز و نارنجی و بنفش و زرد نبود...
شهر یک دست خاکستری بود و سبز تیره و سرمه ای....
حالا دبستانی ها جعبه ی مدادرنگی 48 تایی اند و هر روز صبح رنگین کمان را در اتوبوس و خیابان های شهرم به تماشا می نشینم...
چقدر اما خوب بود... آن روزهای دبستانم را می گویم... که همیشه مامور سالن بودم و سردسته ی بچه ها!
یا راهنمایی ام را که همیشه مسئول تعاونی بودیم... باز هم من و نسیم بودیم و بعد از آن چند سالی خود ناظممان مسئول شده بود و می گفت به کسی اعتماد ندارد....
چقدر خوب بود آن روزها که حتی شیرکاکائو ها و شیرموزها و باقلواها و پیراشکی ها را هم در همان قفسه های کوچک یک در یک و نیم متری جا می دادیم و زنگ تفریح ها از سر و روی من و نسیم شیر می ریخت!
و چقدر ناظم و مدیرمان غصه خوردند که سوم راهنمایی تمام شده بود و من و نسیم از آن مدرسه می رفتیم...
چقدر خوب بود روزهای بی اجازه دفتر رفتن آن هم زنگ های تفریح، و سر کمد مدیر رفتن و کلید تعاونی را برداشتن آن هم بدون اینکه نیازی به اجازه داشته باشد...
راستی که آن روزها چقدر ارشد بودیم... چقدر برای خودمان کسی بودیم... چقدر تمام بچه ها ما را می شناختند و ما هیچ کدامشان را....
چقدر پیشنهاد می دادیم و چقدر برای مدرسه سود و منفعت داشتیم...
و چقدر زود تمامشان تمام شدند...
تمام روزهای دبستان و راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه....
کجا بودم؟
آهان! رسیده بودم به پارک دم خانه مان و باز هم تعطیلی مدارس و پارکی که دیدنی می شود و عجیب هم نادیدنی ست!!!
امروز نه برای خاطره هایم و نه برای یادآوری شان، که برای خیلی اتفاقات دیگر رگبار آمده بود... درست نشسته بود درون چشمانم و آنقدر بارید و بارید تا کمی سبک شد...
رگباری که دلیلش را خودت می دانی و خودم و خدایمان
و همین قدر دانستن ها کافی ست
اصلا همیشه همین قدر هم کافی بوده! باور کن...
کجا بودم؟
آهان...
رسیده بودم به غروب... به سنگینی عجیبی که بر ریه هایم بود و بر سر و سینه ام و بر جانم...
به بغضی که بیدار شده بود و در نطفه می خواستم که خفه اش کنم! و خفه نمی شد
بغض های حالا هم مثل تمام حالایی هایند.... سرتق! عجیب هم سرتق!!!
آمد... نشست روی تمام گل های ارغوانی چادرم... و تمام برگ های سبزش شور شد...
بارید بر سجاده ی سبزم و رفتم تا....
تا خیلی جاها...
تا کعبه ی تو
تا مدینه ی پیامبر تو...
تا حرم امن امیر ِ تو....
تا حرم امنش... و ماندم... و ایستادم و افتادم... درست مثل اولین بار... اما کسی مرا خوانده بود... رفتم و رفتم و رفتم تا به ضریحش رسیدم...
سر بر ضریح علی که می گذاری انگار تمام دنیا را به تو می دهند.... انگار در آغوشی عجیب امن گم می شوی... انگار کسی تمام تو را می گیرد و آرام می کند...
انگار پناه دار می شوی! پناه دار....
آخر علی بابای امت است...
راستی انگار مِهر عمیقی تمام جانت را پُر می کند...
و خیسی... تمام دستانت خیس شده... بازگشته ای به سجاده ات... و تا حریم امن علی پر زده بودی... همین حالا و همین جا و همین امشب و همین لحظه های رگباری....
همین جا می مانی...
امشب دلت کنار حریم امن علی می خوابد...
امشب دلت همان جا مانده تا تمام ِ حرف های ناتمامش را بگوید...
نه
اصلا بابا خودش حرف های دلت را امشب می خواند...
دلت آخر میهمان شده...
میهمان بابا شده
امشب
همین لحظه ها
که رگبار رفته تا ببارد...
که آرامش با همان آیة الکرسی که تو خواستی برایت بخوانم بازگشته...
نگاه کن
امشب دلم تا بابا پر کشیده....

هواللطیف...
کمی که از دنیای بیرون و درونت فاصله بگیری، می رسی به یک جای عجیب! مثلا به سکوت! به قفلی که بر دل و دست و زبانت بسته اند... ولی نه چشم ها...
باید مترجم چشم هایم باشی... شبیه او که از فرسنگ های دور، لحظه هایم را ترجمه می کند و در آوای آرام صدایش می ریزد و مرا ذره ذره در شگفتی می پیچد! که چطور می شود چشم ها از این همه دور ِ دور، ترجمه شوند؟؟!
و آنگاه یادم می آید که سالیان ِسال ِپیش،(آن وقت ها که شوقی گمنام در چشمانم خوابیده بود) شاید در کتابی یا روزنامه ای یا حتی وبلاگی خوانده بودم که چشم ها دریچه ی قلب هایند...
تو به ترجمه ی قلب من می نشینی و من از نی نی چشمانم هویدای حضور شگرف تو می شوم و هر لحظه خدایم را می ستایم که اگر بخواهد بشود، عجیب میـــــــــــشود....
همان آیه ای که همیشه مرا می لرزاند...
کن فیکون...
این ها همه تو را به درونی می کشاند که چند روزی ست از تمامش پروا می کنی... و تا می توانی می دوی و می روی و می پری و دور خودت می چرخی و بازی می کنی و غرق کارهایت می شوی تا دور شوی... تا دیگر نترسی...
تا بیمی در دلت و با دلت رخت بربندد و برود...
اما! غافل از دل آدم ها که نمی رود... که اگر می رفت دیگر آدم، آدم نبود...
که اگر دل برود دیگر آدم، آدم نمی ماند... مثل خیلی های آدم نما...!!!
چقدر خوب که دلم همینجاست... این روزها به گوشه ای دنج خزیده بود تا بازگردم و بردارمش و ببوسمش و نوازشش کنم و هر آنچه حس خوب است را به جانش بریزم....
دلم تشنه بود...
دلم ترسیده بود...
دلم کوچک شده بود...
آخر دلم طاقت از کف داده بود...
درست از اولین نفس هایش در حریر ِ مِهرم تنیده بود و لای ابریشم نگاهم جان گرفته بود و از آغوش گرمم یک لحظه ام بیرون نرفته بود...
دلم هنوز کودکی ست که با یک بوسه آشتی می کند و با یک آب نبات چوبی خوشبخت ترین دل دنیا می شود...
دلم راستی تنها رام ِ من است!!!
(تا بوده خودم مسئول دلم بوده ام!)
دلم تیغ هم دارد!
تیغ هایی که اگر نازشان را بکشی می خوابند... محو می شوند... انگار که اصلا نبوده اند...
تیغ هایی که اگر کمی کنارشان بنشینی و برایشان شعرهای عاشقانه بخوانی، دانه به دانه گل ِ سرخ ِ انار می شوند و اگر هر روز درست سر یک ساعت مشخص، با نگاه سراپا محبتت سیرابشان کنی و نور عشق بر گلبرگ هایشان بپاشی، انار می دهند... انارهای سرخ و مِی خوش!
انارهایی که بزرگند! قدر دو تا کف دست های لطیفت...
انارهایی که اگر صدایشان کنی، برای پژواکت دلشان می ریزد و اگر بخواهی شان، برایت ترک می خورند و می افتند درست کنار پایت و برای همیشه از آن ِ تو می شوند...
انارهای دلم دست و دلبازند... برای چشم های معصوم ِ ندیده ات می توانند هر روز آفریده شوند و هر روز ترک بخورند و هر روز خاک ِ پای تو شوند و هر روز با جانی که به دانه هایش داده ای به تو جانی دوباره بخشند و دوباره فردا و انارهایی دیگر و دلم و ....
انارستان دلم می شود همه برای تو هم باشد....
باورت نمی شود؟ از مترجم چشم هایم بپرس! یا بهتر است بگویم مترجم ِ قلبم که تمام ِ مرا می فهمد... عجیب از آن همه فرسنگ های دور مرا ذره ذره می خواند و برایم می گوید...
از او بپرس که تمام انارستان دلم هر روز خاک ِ پایش می شود و هر روز من و او انار بارانِ گلگون ترین خاطره هایی می شویم و شاید زمانی هم بشود که انارستان دلم به برکت حضور همیشه اش(مترجم ِ دل و دیدگانم) تا همیشه آباد بماند و هر روز انار بدهد و هر لحظه انار بدهد و هر ثانیه انار بدهد...
انارهای سرخ و مِی خوش و آب دار...

راستی!
این ها همه ذره ای از سکوت مبهم این روزهای زندگی ام بود....
ذره ای که می شود همه هم باشد....
باورت می شود؟؟؟
هواللطیف...
کمی اگر وقت داری کنار حوصله ام بنشین...
تلاطم امواج موّاج واژه هایم جامانده از طوفان دیشب و دیشب های دریایند...
دریای صبری که گاه و بیگاه در خود غوطه می خورد و گرداب ِ حادثه ها سرخ ترین سیلی باقی مانده بر پیکره ی آبی ِآنند...
کمی اگر وقت داری کنار همین دریای لبریز شده بنشین...
مَدّ بی جزری که تمام ساحل آرامشم را فرا گرفته...
آب های وحشی شده ی احساسی که در بستر زمان فروخفته اند... در خود غرق شده اند و مُرده اند...
به آب ها هم که نفس نرسد می میرند... بو می گیرند... بوی نای مُردگی...
کمی اگر وقت داری کنار آب های مُرده ای احساسات لطیفم بنشین...
گاه مرگ ها هم لطیفند... مثل آب های مُرده ی فروخفته ام...
به لطافت پَرهای ریخته ی قویی زیبا...
به لطافت ابرهایی که در رویاهایم هزاران بار رویشان زندگی کرده ام... دویده ام... راه رفته ام... خوابیده ام.. قصری بنا نموده ام و در پنبه ای ِ گرم و نرمشان تا بی تا ترین زمان ها آرمیده ام و در امنیتی محض فرو رفته ام...
کمی اگر وقت داری کنار امنیت واژه های گــُر گرفته ام بنشین...
امنیت واژه هایی که برآمده از عمق وجود منند... منی که سال هاست در برهوت بی رحم زمین مدفون شده ام و کسی بر مزارم فاتحه نمی خواند...
گاه، خاک، امن ترین پناه آدمیست... و گاه، آسمان، سرآغاز رویشی تا معراج بندگی...
من اما از خاک به آب و از آب به اشک و از اشک به سقوط و از سقوط به یکباره به آسمان رسیده ام...
ذره ذره تبخیر شده ام... به حرارت سوزان داغ های دلی گـــُر گرفته...
و تا آسمان و امنیت بی نهایت خدایم رسیده ام...
راستی!
کمی اگر وقت داری بیا و کنار من و خدایم بنشین
نگاه کن که چگونه در اوج اضطرار، آرام می شوم آنگاه که یادش یادواره ی لحظه به لحظه ی من است....
نگاه کن که چگونه می آید... کنار تمام بی حوصلگی ها و باران هایم می نشیند... بر سر و روی بی پناهم امنیت می پاشد... امنیتی از جنس خودش...
بر دلم بوسه ی محبت می زند و در نگاهم گل امید می کارد و بر لبانم لبخند آرامش می نشاند...
و تمام اشک هایم در زمین فرو می روند... بر دست هایم می لغزند و به خورد ِ دقایقی می روند که حالا دیگر گذشته اند...
نگاه کن که خدایم در فرشته ای تجلی می کند و می آید و تمام اشک هایم را دانه به دانه می بوسد و برای بی پناهی های تمام این سال ها، شانه می شود... حتی اگر کلامش شانه شود... حتی اگر خیالش شانه شود... حتی اگر صدایش شانه شود...
میان ناامنی این همه نگاه، گاه، نگاهی امن ترین نگاه دنیا می شود و خدا در چشم هایش تجلی می کند و می آید می نشیند گوشه ی قلبم و دریای لبریز شده ی صبرم را به اقیانوسی آرام مبدّل می کند....

هواللطیف...
دیدی یه وقتایی چشمات چشمه ی اشکه ؟
الان از همون وقتاس...
تمومم نمی شه!!...

اینطوری مجبوری بری مهمونی اونوخ
هواللطیف...
دوباره اول مهر...
نیامده ام بگویم که خوش آمدی و قصه ببافم برای چهار فصل سال و فصل پنجمی که در تقویم من فصل ِدل است! نیامده ام حتی برگ های سبز حالا را قسم دهم که سر به زیر باشید و عاشق نشوید که رنگ از رخسارتان بپرد و بریزید و بمیرید...
نیامده ام حتی بگویم از مدرسه ها.... از خاطره های اول مهر هایم که تمامی ندارند... حتی نیامده ام بگویم که چقدر دلم می خواست امروز جای تمام دخترکان و پسرکان با کیف و کتاب و لباس و کفش های نو بودم و شوقی که در نگاه اتو کشیده تمامشان حتی شیطان ترین پسر بچه ها بود را بار دیگر تجربه کنم و...
حتی نیامده ام بگویم دلم برای اولین روز رفتن به مدرسه تنگ شده... برای اولین روزی که رفتم آمادگی و اولین ساعت هایی بود که از خانه دور بودم... یا مثلا اولین روز اول دبستان یا اول راهنمایی یا اول دبیرستان و حتی برویم تا دانشگاه...
حتی نیامده ام که خاطره های اولین هایم را بگویم...
نیامده ام که بگویم پاییز را دوست نداشتم و درست از پارسال دیگر دوستش دارم...
نیامده ام بگویم که پاییز آمده... به به! مبارک باشد! به سلامتی و دل خوش و اتفاقات خوش تر و...!
نه
نیامده ام تمام این ها را بگویم
پست هایی که امروز از بی نهایت وبلاگ دوست و غریبه بی نهایت بار خواندم و عکس هایی که بود و حتی
و حتی حرف هایی که امروز سر کلاس زده شد و رفتیم تا دهه ی شصتی ها... تا سوختگی نسلی که همه از یک دهه اند...
دهه ی شصتی هایی که از زمین تا آسمان ها با دهه هفتادی ها و حتی با خود هفتادی ها فرق دارند...
و فقط خود یک دهه ی شصتی می داند که چقدر فرق است میان این دهه ها... چقدر سوختن و ساختن موج می زند و حتی نمی شود که این روزها را با آن روزهای ما مقایسه کرد...
و هزاران حرف دیگری که نیامده ام تا هیچ کدامشان را بگویم!
آمده ام بروم تا یک سال پیش...
درست اول مهر هزار و سیصد و نود و یک...
که تا عصر خبر از هیچ چیز نداشتم... خوش و خرّم به دنبال کارهای پروژه ام آواره ی آزمایشگاه ها بودم و ناگهان آن اتفاق افتاد...
تنها کسانی یادشان مانده که آن روزها بودند...
درست "اینجا"
اولین روز پاییز پارسال که تمامش را نوشتم و این موقه ها چه حالی داشتم و چقدر همه چیز برایم تیره و تار شده بود...
باورم نمی شد دوباره به حالت عادی برگردم... دوباره چشمانم را بار دیگر در آیینه صحیح و سالم ببینم...
هر چند یادگاری پارسال، هنوز هم مانده... هنوز هم هر گاه نگاهش می کنم می روم تا اولین روز پاییز...
همان شب که دکتر تاریخ زد 91/7/1
و آه از نهادم بلند شد و یاد استقبال شب قبلش افتاده بودم و چند روز بعد فهمیدم که برعکس! چقدر پاییز را درست از همین روزهای 91 دوست دارم و آنقدر رفت و رفت و رفت تا آن روز دعای عرفه و جنوب و شلمچه و اتفاقاتش... رفت تا محرم و رفت تا بهترین اتفاقی که می توانست پس از آن همه نداشتن، بیفتد...
و رفت تا مریضی هایی که تمامی نداشتند و رفت تا زمستان و ...
و همچنان شکر می کردم...
خدایم را درست از همین روزها بود که هر روز و هر وعده و بعد از هر نماز شکر می کردم...
درست از همین روزها بود که بانوی دوعالم را صدا زدم و حالا بعد از هر وعده یک سال است که صدایشان می زنم...
امروز برای من سال روز تمام پارسال بود...
تمام اولین روز پاییزی که خیلی اتفاقات را برایم پیش آورد و نمی دانم اگر پلک و چشمم برنمی گشت یا اگر کمی دیرتر به قول دکتر به قدر چند صدم ثانیه چشمم را دیرتر بسته بودم حالا چکار می کردم...
تنها می دانم که درست از همان روزهای اول پاییز بود و بعد از آن اتفاق وحشتناک، که خدایم را ذره ذره حس کردم...
وجودش را...
و اینکه عجیب می شنود... عجیب می بیند و عجیب هست...
حتی همین روزها که نمی دانم چرا دعاهایم به استجابت نمی رسند...
همین روزها که حس می کنم تا آسمان آنقدر راه است که نمی رسم...
همین روزها که گاهی دلم عجیب می گیرد... گوشه ای در خودم فرو می روم و بغض می کنم و می شکنم و می اندیشم کسی دوستم دارد؟...

دلم بهانه می گیرد...
می خواهد در سبزی بین الحرمین سجاده ام گم شود و خدایم را تا می تواند شُکر گوید و سپاس گذارد و سجده ی شُکر رود و برای قبولی تمام تشکرهایش آمین بگوید...