آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ
آرامش ِ پنهان

آرامش ِ پنهان

ღ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ღ

آفتابی رفتم و بارانی بازگشتم...

هواللطیف...


هنوز هم باورم نمی شود که کجا رفته ام و بازگشته ام!

من کجا و قدم برداشتن بر خاک پاک طلاییه کجا!

من کجا و غروب غریب شلمچه کجا!

من کجا و جنوب خاطره های ارغوانی کجا...

هنوز هم باورم نمی شود.تمام لحظه های سفرم سراسر بُهت بود و حیرانی و شیدایی... من بودم و خدایم و تمام رازهای سر به مُهر دلم... من بودم و حال غریبم و رقص نور میان شیار ابرها و جاده و لحظه به لحظه دور شدن از شهر و تمام آدم هایش... انگار که تنها عازم دیار نور بودم و خورشید، و همسفرانم هر کدام بالی از بال های مرا می گرفتند و می رفتم تا اوج... تا آشنایی... تا دانایی و شناخت و عرفه ی لاله های خوشرنگ آن روزها... می رفتم تا شناخت مردانی که مرد بودند و آدم ها به مردانگی شان سال هاست که قسم می خورند...

"به خوزستان خوش آمدید"

و رفتم تا خون من نیز گرم شود به هوای مردمانی که خونگرمی شان شُهره است و اما کسی چه می دانست من برای ذره ای وزیدن نسیم خنک سحری پای بر داغی لحظه های زندگی گذاشته ام و خود از درون داغم! آنقدر که شهرگی تمام شهر سر بر گدازه های کوره سرای دلم می گذارد و غصه دار می شود...

در دل شب آرام و بی صدا بر خاک پر صدای آن روزهای گذشته می گذاشتم و خیمه ای بود برای اقامه ی نماز عشق بر تمام لحظه های معجزه ی آفرین خدایی که آن لحظه ها بود و من در عمق ثانیه های اعجاز ِلطف و رحمت معبودم غرق بودم... و کسی چه می داند از استقبال من و بیرق های سرخ آن سرا و فانوس های روشن به نور سرخ لاله هایی عاشق، به طلوع خورشیدی که سرآغاز عرفه بود و بس...

در راه بودیم و سرزمین های خاکی که فقط خاک نبودند! سراسر خاطره بودند برای یکی از بازماندگان آن روزهای جنگ...ابراهیم چترایی، تخریبچی و فرمانده ی روزهای جنگ و قصه ی پُر غصه ی آقا محمد و خاطرات ارغوانی اش از آن روزها... او می گفت و دیده ها همه غرق زمین های خاکی و بی صدای پر صدای آن روزها بود و حواس ها به دنبال تجسّم لحظه های جنگ بر زمین های خاکی بیرون پنجره و اشک هایی که تمامی نداشت بر فرشتگی پاک ترین مردان خدایی...

طلاییه...

رسیده بودیم و من محو مردی از جنس آن روزها،همان ابراهیم چترایی را می گویم، که چگونه با یک پا ایستاده نماز می خواند و روی تمام سنگریزه ها و زمین های خاکی و ناهموار، چه ماهرانه با دو عصایش که مونس هفده سالگی اش بودند تا به الان، راه می رفت و به گرد پایش هم نمیرسیدم من...

و آنقدر از جسم خاکی یش را از دست داده بود که من مات او شدم و نگاهی که خود از خیرگی آب گشتم که چگونه نفس می کشد و زنده است!

طلاییه بود و دژی که می رسید تا به سه راهی شهادت و به قول راوی جبهه ها، احمدیان، چه مردان زمینی که از همین سه راهی به آسمان رسیده بودند و دلم می خواست از تمام سنگریزه ها و خاک های روشن آن جا می پرسیدم که آغشته به تن پاک چند مرد خدایی ست و در خون چند تن از افلاکیان خاک نشین غلتیده است...

پای برهنه می رفتیم تا سه راهی شهادت و پرچم های سرخ لاله نشان به استقبالمان می شتافتند... بگذرم از قصه ی استخوان های پدر آقا مهدی و حال غریبی که داشتم... من کجا و روز عرفه و خاک مقدس طلاییه کجا!!!...

گرد و غبار شد

گرد و خاک

و می رفت چادر ها به سر وقت آسمان خدا...

حالش عجیب بود و عجیب تر شد...انگار که باور نمی کرد آن همه گرد و خاک را!!

راوی در حیرتی شگفت انگیز فریاد زد که زائران زائران گرد و خاک شد!!!!

در سه راهی شهادت طلاییه نشسته باشی و گرد و خاک شود میهمانی خصوصی می شود...

و سکوتی عظیم برپا شد! انگار کسی باورش نمی شد میهمانی خصوصی شده باشد و این همه لطف! این همه رحمت و این همه مهربانی و این همه معجزه و این همه خدا و میهمانی خصوصی شهدا!!!

و انفجار بغض های در گلو خفته ی سالیان زندگی از گلوی عاشقان شتافته تا دل خاک های طلای طلاییه و کن فیکون شده بود و دیگر هیچ...

حالم غریب بود و غیر قابل وصف

نه در هیچ کلامی می شود گفت که من چه بودم و چه شدم و کجا رفتم و نه در هیچ نگاهی و هیچ آغوشی و هیچ بوسه ای... انگار که هنوز راه ابراز آن لحظه ها بر این زمین خاکی اختراع نشده است...

میهمانی خصوصی شده بود...

و با همان حال از تمام خاک ریز های طلاییه گذشتیم و رفتیم تا شلمچه...

دلم شرهانی می خواست و هنوز هم پر می کشد تا شرهانی شش سال پیش، اما برنامه عوض شده بود و رفتیم شلمچه...

شلمچه...

و داغی زمین های خاکی و بوی کربلا و نجوای عاشقانه ی سیّد تمام شهدا و عرفه ی دل های مضطر به درگاه خدا...

هیچ نمی گویم از آن ساعت ها...

از ساعت های نشستن و یا ربّ یا ربّ یا ربّ هایی که تمامی نداشت... و الهی العفو العفو هایی که بر در خانه ی محبوب جاری بود...

و غروب زرد و سرخ و نارنجی عرفه و تمام غم ها و دردها و گناهانی که در پاکی خاک مقدس آن سرزمین خاک شد و تهی شدم من...

از خاک پاک شلمچه که بازگشتم، سبک شده بودم و تمام هر آنچه بر دلم و بر وجودم سنگینی می کرد را جا گذاشته بودم... در بازی دستان خاکی ام با خاک های لاله نشان آن سرا که بوی سیب می داد و بوی خدا نام خورشیدی را حک کردم با تمام روزهایش و گذشتم و دور گشتم از آن سرا...

درست لحظه های آخری که خدا دستانم را گرفته بود برگه ی امتحان سخت این سال هایم را تمام کردم و به دستش دادم و تمام شد آن روزهای سرگردانی و گرانبها و امتحانی که پایانش مرا فرسخ ها از زندگی کنده بود و این همه راه را باید که می آمدم...

بهای آن تمام روزهای زندگی ام بود و دلم و حالا آرام ترین آرامش آبی رنگ خدا بر تمام لحظه هایم میهمان گشته بود و تمام خواسته ام رضایت معبود بود و بس و من نیز راضی یم به رضای او که قادر مطلق است و بس...

صبح خداحافظی با خاک پر خاطره ی اردوگاه لشکر 8 زرهی نجف نیز رسیده بود و دلم تنگ تر از همیشه با این سرا وداع می خواند... آرام می رفتم تا رد پاهایم بر جای جای آن سرا بماند و خاطره ی مرا و تمام حرف هایم را در دل تاریکی شب و فانوس های سرخ لاله گی یش از یاد نبرد و باز هم بشود که بازگردم به این روزها و لحظه هایی که ثانیه به ثانیه اش معجزه بود و حالا داشت که تمام می شد این سفر که برای من کم از معراج نبوده و نیست...

صبح روز جمعه بود و جاده های زیبای اهواز- شوش و من همان جا بود که عاشق تمام درختان جنوبی با شاخه های باریک و دراز سبزشان رو به سوی خدا شدم و عاشق تمام نخل هایی که دیده بودم و عاشق گذشتن و عبور از دو مزرعه ی آفتابگردان و طلوع محشر خورشید... که حالا خورشید برایم خورشید است و بس...

و گذشتم از آن دو راهی و راهم مستقیم بود نه به فرعی سمت راست و آن فرعی را گذاشتم تا برای همیشه بدون من بماند و هوایم به هوایش نخورد و تمام شود این روزهای پر امتحان...

در راه باران بارید، در جهت عکس رفتنمان، و خدا نیز جلوی پایم آب می ریخت که بدانم باید که گذشت و هیچ گاه بازنگشت و سپرد دست خودش و رفت...

باران عجین لحظه هایم شد و فرینازی که با دلی خالی بازگشت به دل های بارانی اش و هر لحظه به زندگی دوباره نزدیک تر می شد...

دلم از تمام شدن سفر گرفته بود، اما دانستم که باید روزی به مقصد رسید و خاطره ی راه های آن مقصد را نیز برایت زیبا می کند و ماندگار

و رسیدیم...

در باران رسیدیم

و خدا جلوی پایم آب ریخت

و به استقبالم آمد

و مرا از سفری رویایی بیرون کشاند

و من بیدار شدم...



ادامه مطلب ...

مسافر دیار نورم و خورشید...

یکی از ساده ترین دقیقه های زندگی دارد سپری می شود و تو مثل هر روز از خواب بیدار می شوی. به خدا و آسمانش صبح بخیر می گویی.و تمام کارهای تکراری هر روز و رفتن به دانشگاه. تصادف شده! به کلاست نمی رسی و تصمیم می گیری بالاخره بروی از خانم علوی نوبت بگیری و تمام کنی این سردرگمی های پی در پی خلوت خودت را... تابلو اعلانات کنار ساختمان امور فرهنگی همیشه پر از تازه ترین خبرها و اطلاعیه هاست و هروقت از کنارش می گذری تمام اطلاعیه ها را با دقت می خوانی! دو پوتین خاک خورده را می بینی و سفری دو روزه به جبهه های جنوب و خواندن دعای عرفه در میان افلاکیان خاک نشین! آهی می کشی و عبور می کنی و می روی طبقه ی سوم...

- امروز و فردا تمام وقتاشون پره دخترم. برای شنبه اونم یه جای خالی هست.بنویسم؟

-... نه خانم! منو رزرو امروز و فردا کنین. فوری. خیلی فوری!

از چشمان تو چه می خواند و بی چون و چرا قبول می کند را نمی دانم اما یک *فوری* کنار رزرو نامم می نویسد و درمانده تر از همیشه باز تنهایی به روزمرگی ها می شتابی... دوباره همان پوتین های خاک خورده و عرفه و آهی از ته دل که کاش کسی مرا دوباره می برد به آن کربلای جبهه ها...

بی هدف زیر آسمان ابری خدا راه می روی...

- هنوزم جا هست برای ثبت نام عزیزم.

- جدی؟! پس بنویسین: فریناز م...

- نام پدر؟

- م...  (راستی باید اجازه بگیری!!!) یه لحظه خانم! برمی گردم. یادم رفته اجازه بگیرم!

و شبیه شش سال پیش! اجازه ات را می گیری! اجازه ی جمکران که همین نزدیک است را نمی دهند و حالا تو داری می روی جنوب! جبهه های جنوب! آن هم حالا که آن اتوبوس چپ شده اخبار داغ رسانه هاست و تو حتی 1% هم تصور نمی کردی اجازه بدهند!!!

به تمام دوستانت که احتمال می دهی بیایند پیام می دهی و همه می ترسند! آن اتوبوس چپ شده ی راهیان نور چه ترس عجیبی در دل تمام پدر و مادرها ایجاد کرده و همه می ترسند و من این بار تنهای تنها به سفر دل می روم...

- خانم بنویسین. نام پدر م... مقصد کجاست راستی؟

- شرهانی

- ....!!!

شرهانی

شرهانی

شرهانی

می دم زیر باران و خیس خیس می شوم و تمام راه را زیرلب زمزمه می کنم شرهانی شرهانی شرهانی...

شرهانی و عهد من زیر نور ماه...

شرهانی و تپه هایی که در یک قدمی مین و شهدا بودی و زیر پایت زمینی بود فراخ و کسی می گفت تمام این زمین پر از شهید است و مین!!!

شرهانی و غروب غریبش

شرهانی و سبزترین پلاک ها و استخوان ها...

شرهانی و آن استخوان هایی که سه روز قبل از ورود ما پیدا شده بود... آن جمجمه ی سالم و ...

خدای من!

شرهانی و من!!!

من و جنوب؟!!!

شش سال پیش سوم دبیرستان بودم که با کاروان راهیان نور من و تمام دوستانم به جبهه های جنوب رفتیم... تا آخرین لحظه ها هم اجازه صادر نمی شد و در آخر دوستم فائزه گفت از خود شهدا بخواه که بیایی... و من در کمال ناامیدی از خودشان خواستم و درست در آخرین لحظه ها بود که رفتنی شدم...و من با معجزه وارد دوکوهه شدم و فکّه و شلمچه و شرهانی و جزیره ی مجنون و اروندرود و آنجا نماز عشق خواندیم...دوستانم می گفتند تو دعوت شده ی ویژه ای و راست می گفتند...  در تمام عمرم من به قدر همان پنج روز دوری از این زندگی ماشینی، زندگی کردم. سفری بود پر از معجزه و لحظه به لحظه ی آن پُر بود از خاطره و دوستی هایی که هنوز هم پابرجاست، هر چند هیچ کدام در یک دانشگاه قبول نشدیم!

سفری که اگر بخواهم شرح دهم رازهایم برملا می شود و همان بهتر که در لفافه بماند میان من و خدایم... و آن جا و کنار اروند رود و آن نخل های سربرآورده و نمازی که لابه لای نخل ها خواندیم و خواهش نگاهی که مرا... بگذریم... فقط من از زمین به آسمان رسیدم و خدا را دیدم...

و دیشب فاطمه خوب گفت...*این سفر پایان امتحان سخت توست*

پایان امتحان سخت من... انسجام تمام پازل های سرگردان زندگی این چند ساله ام بود انگار! و من در معجزه های خدا مبهوتم و حیران که چه ماهرانه لحظه هایم را کنار هم می چیند با تمام سختی ها و خوشی ها و عاشقی ها و فارقی ها و دل بستن و دل کندن و همه و همه...

پایان امتحان سخت من... به دیار یار بشتابی تا هر آنچه مانده از یار را بگذاری در او و هوای او و بازگردی به یاری دیگر که همیشه بوده و هست و هیچ گاه تنهایت نمی گذارد و تو را نمی شکند و به فنا نمی کشاند... 

آخرین کارزار من و دل است و عقل در سرزمینی که مرا احاطه می کند به نفس های او و بر این باورم که خدا هست هنوز و همیشه، و خود که مرا تا به اینجا رسانده و راهنمایم بوده، تاب و توانش را هم بر من عطا می کند و تمام می شود این امتحان و برگه ام را بالا می گیرم و نمره ام عالی می شود...

و چقدر بازی های خدا الکی نیست! باید در ترافیک یک تصادف بی تلفات می ماندم و باید به کلاسم نمی رسیدم و باید بعد از دو ماه تاخیر به دلم می افتاد که به سراغ خانم علوی بروم و باید آن اطلاعیه را می دیدم و باید نوبت ها همه پر بود و باید در همان حالت اضطرار و درماندگی از پدرم اجازه می گرفتم و باید اجازه می داد و باید مقصد شرهانی می شد و باید دیشب فاطمه آن حرف را می زد و باید رادیو هفت را درست از وسط برنامه روشن می کردم و باید مجری اش می گفت امشب موضوع ما معجزه است و باید حالم آن می شد که فقط فاطمه دید و فهمید و حس کرد و چقدر این بازی ها الکی نیست...

و خوش به حال من که کارگردانم خداست و زندگی ام تا به حالا سراسر معجزه ست و فرازترین فرازها و فرودترین فرودها...

خدایا به پاس همیشه بودنت هزاران هزار بار شُکر 



رگبار یک: عــرفه روز شناخت است و چندسالی بود در کنار تلویزیون می خواندمش، تنهای تنها... و حالا باورم نمی شود شرهانی میعادگاه شناخت امسال من است...


رگبار دو: ببخشیم تمام بی عدالتی ها و شکستن ها را... ببخشیم تا بخشیده شویم...

حلالم کنید

رگبار سه: به یاد همه ی دوستان خوبم هستم. شاد و آروم باشید در پناه حق

التماس دعا


رگبار چهار: عاشق آهنگمم...


رگبار پنج:  بخوانید عرفه را اینجا: به خدا قسم که با تو ، به خدا رسیده ام من...

ای که مرا خوانده ای...راه نشانم بده

مثل یه معجزه س اگه بشه! 

یه دیدار آسمونی بعد از ۶ سال!    

باورم نمی شه    

 

خوابم یا بیدار؟؟؟ 

 

خدایا یعنی می شه؟؟؟

 

اجابت شدم در بـاران

بوی باران می داد حتی آفتاب سرد پاییزی به وقت صبح. بوی معطر باران. بوی خنک باران. و من همیشه عاشق عطرهایی با بوی خنکم. خنک خنک

بوی باران می داد و من گله گذار آفتاب! انگار خورشید را که می بینم و سرمایش را داغ دلم تازه می شود... داغی که کاش کسی اسپندی می ریخت بر شعله هایش و به خاکستری بی آزار تبدیل می شد؛ در دستان باد می دوید و دور می گشت و ... بگذریم! حرف من باران است!

سلام ِصبحم به آسمان را به خاطره ی دیروز ِبارانی اش دادم و نه به حال! و گذشت تا... تا آمدن ملائک بر محفل زمزمه ی دعای دل های شکسته به سوی خدا...

امروز سرایمان بوی یاس می داد و خدا... بوی بال عطرآگین فرشتگان گرداگرد نور دعاهای پاک رهسپار آسمان و رسیدن تا مقصد اجابت آن بی منتها...

آنجا که زلالی در اشک های نیلگون آدم هایی هویدا می شود که هنوز معنای همسایگی را خوب می فهمند و حریری می بافند رج به رج آکنده از أَمَّنْ یُجِیب و دَعوَة مَن ناجاکَ مُستَجابَة، و زرهی ابریشمین! می شود بر جسم دختری از اهالی همین ساختمان، سرایشان کمی نزدیک تر از ما به آسمان، که در صحنه ی بازی زمین، با مرگ می جنگد و گلاویز یکدیگر لحظه به لحظه در جدالند و دست و پنجه هایشان را گرم می کنند! و کاش که برنده ی این میدان با همان پرتودرمانی ها و شیمی درمانی های طاقت فرسای صبح و شب، دختر همسایه ی ما باشد و به شکرانه ی سلامتی دوباره اش چهارده هزار صلوات دیگر نثار آسمان کنیم و تولدی دیگر را جشن گیریم...

آنجا که پا به پای سبزترین صلوات ها گُل اشک بر چشم های مضطر همسایه ها می رویید، آسمان نیز غُرید! برقی نقره فام لا به لای ابرهای سپید و خاکستری زده شد، و صدایی مهیب و تکرار مکرر ناله هایی که از ته دل آسمان بود! انگار که آسمان هم سینه داشت و سینه اش دل و دلش در داغ بی رحمی بازی های سرنوشت با زندگی دخترجوانی دیگر می غُرید و می بارید و در هم می تنید و بی قرارتر از آدم های اینجا بود...

بارانی بی سابقه می بارید و من سبزترین تسبیح ها را بر دستانم حلقه کرده بودم و در آغوش باران پریدم و دستان سبزم را دانه به دانه می چرخاندم و پا به پای ابرها می گریستم...

انگار که نقطه چین های ریز باران می آمدند تا زمین را به آسمان وصل کنند و جریان رحمت الهی جاری شود بر جان ِبی جان ِمناجات های از سر اضطرار، و به یکباره در دلت آرامشی عجیب و غریب لانه می نمود که دعایم تا خدا رفت و مستجاب شد و دختر همسایه مان پیروز میدان!... حالا که باران تمام شده و مجلس یاس نشان امروزمان، هنوز هم آن حس عجیب در دلم باقی مانده و یقین دارم که خدا استجابت أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ هایم را باران کرده و در دستان زمین ریخته تا بگذرد از جدال با زندگی آدم هایی که زمین را دوست دارند و برای ماندن می جنگند...

باران که می بارید حال و هوای دیگری در دل ها برپا شد و همه یک صدا گفتند که او خوب می شود...خوب ِخوب ِخوب

و من از خدا خوب شدن آنها را خواسته بودم... از همان دیروز که مادرم بساط آش را فراهم می نمود، من نیز در نذر امروز شریک بودم، نه برای یک نفر که برای نیلوفری دیگر هم...


نگارین نیلوفری برآمده از دل مرداب زندگی که روزهاست چشمان شبزده اش در انتظار خورشید بر سکوی زندگی آب می پاشد و نور دیدگانش هنوز در راه است... و باران امروز درست در ثانیه های باریدن صلوات بر کویر زمین، بر دلم نور امید پاشید که راه اگر چه طولانی ست اما روزی، درست همان روز که تو از یاد می بری نیازت به نور ِدیدگانت را، به مقصد می رسد و ناگهان تو لبریز می شوی از نور خدا و عشق او و تمام دَعوَة مَن ناجاکَ مستجاب می شود و کبوترهای أَمَّنْ یُجِیب به دانه می رسند و به آب و به نور و به روشنایی و تو بار دیگر عاشقانه ی آرام دیگری می سرایی و در زیر جنون پیدا شده ی بید گم می شوی؛ به روزهای گذشته ی درد می نگری و در دلت چیزی شبیه ایمانی سرو نشان در بوسه های خدا می رقصد و به خود افتخار می کنی که پیروز جدال نور و ظلمت، تو ، بوده ای و مدال زریّن آفتابی رنگ ایمان بر سینه ات می درخشد و تو مومنی! مومنی که به نور رسید و در نور گم شد و نور بر شب چشمانش سجده نمود...

و چقدر دلم روشن شده از نور خدا... نوری که روانه اش کرده ام بر بالین دختر همسایه مان و چشمان نگارین نیلوفری که تا رسیدن به دیدگانش چیزی نمانده و همین روزهاست که بر دستان خدا بوسه می زند و پاداش صبر و استقامت نیلوفرینش را از پروردگار بی همتایمان می گیرد.

و به امید رسیدن آن روزهای خوب و نورانی...


باران امروز پُر بود از دعا و خدا و فرشته ها

و اجابت شدم در باران

و خدا دست در دست من

       می خندید زیر باران


http://www.eshghentezar.com/imgcenter/uploads/1365246431.gif



باران که می بارد

قول داده بود که ببارد و باریـــد

عهد های آسمان را دوست دارم

ابرهای پُر از بعض سپید با پُف های خاکستری را هم

و اشک هایی که در واژه هامان بارانند و من روزهاست به دنبال واژه ای دیگرم برای این همه جمع خوبی ها در قطره ای شفاف...

باران که می بارد حالم به یکــباره خوب می شود

زیر باران که قدم می زنم با لباس های کمی که یادگار روزهای گرم تابستانند، حال و هوای دیگری به یکباره در من حلول می کند و من انگار مرکز ثقل تمام آرامش خدا می شوم بر روی زمین و گشتاور تمام خوبی ها به دور من حلقه ای می شود به قطر بی نهایت از تمام پدیده ها و آدم های خوب خدا...

چشمانم می خندند و لب هایم به نام او که خالق باران است مزیّن می شود و اشک های لبریز از شوق و شُکر و سپاسم در قطره های زلال و شفاف باران حل می شوند...


آری!

باران که می بارد انگار کسی مرا در تشتی بزرگ می شوید و با دستان تنومند خود شانه هایم را می گیرد و مرا از تمام غم و غصه و دردها می تکاند و بر بند زندگی می آویزد و گیره ای می زند تا برقصم آرام با باد و باران و خدا و غرق شوم در لحظه های خوب و خوشبختی.


باران که می بارد بی قرارتر از پرستوهای عاشق کوچ می کنم تا سرای عشق و دلدادگی و گونه هایم به رنگ داوودی های گلبهی باغچه مان می شود و احساسم صورتی ترین محبوبه ی شب پیچیده بر تنه ی زبان گنجشکمان و لبخندم اناری ترین شکوفه ی لاله نشان باغ یلدا می شود، و جای جای وجودم مملو از گل های هفت رنگ و درختان سربه فلک کشیده ی باغچه مان می گردد ؛ انگار که بر بال سپید فرشته ها در دنیایی فراتر از این لحظه ها پرواز می کنم و می روم تا حس خوب همنشینی با خدا و همنفسی با خدا و غرق حضور بارانی خدا و دیگر هیچ...


باران که می بارد از صدای نرم و آهنگینش بر بال سپید کبوترها از خواب می پرم و می دوم تا آسمان و خودم را تا کمر از پنجره خم می کنم و داغی گونه هایم را به دست خنکای دل انگیزش می سپارم تا بشوید و با خود ببرد تمام خاطره های جامانده از خورشید را بر عمق احساس آتشین لحظه هایی که به مِهر می گذشت و تنها گناه من عاشقانگی های پاک بود و بس...

دستان خالی ام را تا آن جا که می شود به آسمان می دهم و میزبان تمام قطره هایی می شوم که به جای من و لحظه های بارانی چشم هایم حالا دارند می بارند و همدرد و هم آغوش و همدم دخترکی با دل و دیده ای بارانی اند؛ و می اندیشم که خدا را به اندازه ی تمام قطره های بارانی که می بارند دوست دارم...

خدا را به اندازه ی تمام قطره های باران...

نه! اندازه که ندارد!

خدا را تا دورترین فاصله ها...

نه! تا هم ندارد

خدا را به قدر وسعت تمام آب ها...

نه! قدر هم ندارد

و می اندیشم که من خدا را بی اندازه و بی تا و بی قدر دوسـت دارم و اشک های جوشیده از زمزمه ی نیایش های بارانی ام گواه پاک ترین عشق بی حد و اندازه ام به خــدایند و بس...


بالاخره بارید!

بارید و چشمانم پُر از اشک شوق و شُکر شد

و چقدر حیات من به رحمت بارانی ش گره خورده است...


ادامه مطلب ...