| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 |
یه وقتایی توی زندگی هست که خیلی درا بسته می شن! یا بهتره بگم همه ی درهایی که به روت باز بودن! می رسی به مرز جنون! به هر طرف نگاه می کنی درا به روت بسته شدن؛ هر طرف!
به زمین و زمان می گی بایستن تا بتونی دونه به دونه بندازیشون دور! یه جای خیلی دور...
روزهای بی ستاره
نگاه آشنایی کافی ست تا تو را ببرد به خاطره ی گذشته های دور و داغ
و لحظه های سراسر التهاب و تپش و اشتیاق!
گونه ی سرخ واژه ها
برق نگاه هجاها
لرزش خفیف بندبازی جمله ها
خبر از ایمانی می دهد عجین ِ عشقی زلال و بی ریا...
گم می شوی تا ته پاکی دلدادگی ها
غرق معصومیت نگاه کودک احساست،
در چشمه ی جوشان شعف می پری
و جانت به یکباره خیس لحظه های عروج می شود
معراج من و تو بر بالین سپید ابرها
و دالانی که حریر نگاه نقره فام خدا زینت ِآسمانش بود...
این روزها خاطره های سراسر شور و شعف آن روزهاست که ستون می شود بر لرزه های قامت شکسته ام و کورسوی امید می شود بر راه تاریک و سرد پیش رویم که ماندن و درجا زدن جز انجماد و فنا نیست و باید که رفت!
کمی غبار خاطره ها را از سنگینی شانه هایم می تکانم و چارقد سیاه و سپید تقدیر را از سرم بیرون می کشم و پای افزار تنگ دنیا را از پای در می آورم و رها تر از همیشه می روم تا دل زندگی
می روم تا جنگ و مدارا و یافتن و شناخت
می روم تا شکستن دشنه های زهرآگین سرنوشت
می روم تا تحقّق ِاراده های پولادین درونم
می روم تا اقتــدار سبز سرو قامتــم
می روم تا استواری صخره های صعبِ ایمانم
می روم تا دل سپیـده و صبح و طلــوع امیــدم
می روم تا یافتن دلی که ارغوانی بود و گم شد
خاطره ها را می گذارم لا به لای تَرَک های کویر داغدار دلم
و می روم تا تمام کردن امتحان سخت و طاقت فرسای تو از زندگی، خدایم...
امید می خواهم
و توان
و علم
و ایمان
باور می خواهم
و دل
و پاکی
و نگاه تو را
به جرقه ی نگاهت
و نگاه عاشقانه ات بی نهایت محتاجم معبودم

در دلم شوری برپاست
شکوفه های شوق بر تن سردم جوانه می زند
باران شعف بر پای دلم می بارد
نور امید بر سرم یکــریز می تابد
بهار شده ام!
در خزان زرد و نارنجی زمین
باید بروم
کسی مرا جایی می خواند
من اجابت شده ی دعای یک شب سرد و خاموشم
لای رقص قاصدک های خدا
دامن شبرنگ باد را گرفتم
و رسیدم به گنبد زرد رضـا
سبد سبد ارادت آورده بودم به باغ خدا
همه دل بودم و نور
ریه هایم منبسط عود و کندر و سرور
رفتم تا مناره های عرفان
بذر دعا پاشیدم بر سر گلدسته های ایمان
و دلم در انحنای خواهش و تمنا گم شد
من در نُت ِسبز نقاره ها تابیدم تا رسیدم به گوش زائری آرام و بیصدا
رفتم تا نبض پرشور نگاه تو بر فیروزه ی کاشی های صحن و سرا
و فنا شدم در انعکاس اجابتت بر دعای آیینه های هفت رنگ در و دیوارها
بزم دل بود و جشن تابیدن تو بر دنیا
همه دل ها شور ِشکفتن رضا بود و
همه دیده ها نور ِتابیدن رضا بود و
همه زبان ها شُکر ِآمدن رضا
ریسه ها صف در صف به یُمن رسیدن تو بر زمین می درخشیدند
فواره ها دست در دست نسیم سحری می چرخیدند
من دیدم که آلاله ها خندیدند و اطلسی ها ترانه خواندند
و دیدم که چهره ی میخک ها هفت رنگ عشق را بلعید
تا تو دویدم و
سر تا پای شمشادها را بوییدم و
در تاب تن کاج ها پیچیدم و
معراج امامتت را بوسیدم
تا تو پریدم و
یاکریم سپیدی گشتم و
گندم مهربانی ات را برچیدم و
رفتم سر سقاخانه ی طلا و
جرعه جرعه آب حیات نوشیدم
تو تابیدی
و جهان روشن شد
تو باریدی
و جهان باران شد
تو خندیدی
و جهان شادمان شد
تو از لا به لای ملکوت ملائک شکُفتی
و جهان راضی شد به رضـای برتابیده از عشق و نور و سرور
