هواللطیف...
این روزها میان هزار درگیری خوب و بد!! گم شده ام... میان تصمیم هایی که بزرگند و راه هایی از زندگی که باید آنقدر فکر کنی تا به آخرشان برسی و نقطه ی اشتراکی میانشان بیابی... تا تحقّق ِ آرزوهایت افسانه نشوند...
گاهی میان هزار راه باید هزار بار فکر کنی... راهی را بیابی که به برآورده شدن دعاها و رسیدن به آرزوهایت نزدیک تر باشند...
معجزه شاید درست ترین انتخاب هاست... درست ترین انتخاب هایی که خدا تنها یار و یاورت باشد و خاندان ِ نبی، صراط مستقیمت...
هنوز به کربلا نرسیده ام... هنوز وقت نکرده ام حتی به کربلا و جایی که کمتر از یک هفته ی دیگر آنجایم فکر کنم... هنوز کربلا را نفس نکشیده ام...
خلاصه که نبودن و کم بودنم این روزها برای تمام این اتفاقات بود...
شنبه امامزاده سید محمد میزبان تمام دلتنگی ها و درگیری های ذهنم شد... آنقدر دلم تنگ بود که خدا به دل دخترخاله ام انداخته بود و راهی شدیم... و چقدر خدا همیشه هست... در سخت ترین و بن بست ترین لحظه های زندگی، پر ِپرواز می دهد و پر می زنی از زمین و آدم ها و بن بست های آرزوهایت...
آرام نمی شدم... تنها دستم در غرفه غرفه ی حرمش بود و غل و زنجیر شده ی بزرگواری اش... دست به دامان ِ آبرو شده بودم و آبروی بزرگان کجا و آبروی من ِ سراپا تقصیر کجا...
نه چشمانم آرام می شدند و نه دلم و نه دستانم و نه وجودم...
ضریحش تکیه گاه پیشانی ام شده بود و غرفه هایش مأمن اشک هایم...
کنارم خانومی آمد و با صدای تقریبا بلند ِ خفه ای داشت دعاهایش را می گفت... کمی آرام شدم
(همیشه دوست دارم آرام شوم و دعاهایشان را بشنوم و برای تک به تک دعاهایشان آمین بگویم...
همیشه حتی برای تمام کسانی که در آن امامزاده یا حتی هر جای زیارتی اند و دست و دل بر ضریح بسته اند، آمین می گویم... شاید آمینم برای یک دعا واقعا همان مرغ ِ آمین باشد و چه لذتی از این بالاتر که مرغ ِ آمین ِ دعایی شده باشم که حتی او را نمی شناسم و او هم نه می شناسد و نه می فهمد آمین هایم را...)
این یک راز بود!!!
داشتم می گفتم... داشتم به صدای آن خانوم گوش می کردم
آمد و گفت:
خدایا دیگر از تو هیچ چیز را به زور و اجبار نمی خواهم... هر چه صلاح و مصلحت توست برایم پیش آور...
لرزه ای به جانم افتاد و آمینی که با تمام وجود گفتم... آنقدر می لرزیدم که انگار خدا پیامش را در صدای این زن به من القا می کرد...
هیچ چیز را به زور و اجبار نمی خواهم... هر چه صلاح و مصلحت توست...
زنی دیگر آمد و به او گفت انشاالله گمشده ات پیدا می شود...
و باز...
کسی چه می دانست یکی از دعاهایم رفتن تا اویی بود که پیدا شده بود و دور بود... هنوز دور ِ دور ِ دور ِ بود و کمی نزدیکی باید... کمی از میان برداشتن فاصله ها را باید تا همه چیز رنگ و بوی دیگری بگیرد...
اما حتی همین تمام شدن ِ فاصله ها را هم به زور نمی خواهم... نباید که بخواهم...
نگاهش که کردم آن زن دیگر نبود... انگار از حرم رفته بود... آنقدر میان آدم های آنجا گشتم اما دیگر آن اندام و آن چادر را ندیدم...
آرام شده بودم... چشمانم... دلم... دستانم... پاهایم... اصلا تمام وجودم...
با دلی آرام دعای آن زن را بارها می گفتم و انگار که کلام خدا بود... انگار که پیامی شاید....
هر چه بود اما دلم را آرام کرد...
آرام ِ آرام ِ آرام...

این روزها این عکس، بک گراند دسکتاپم شده
به قول دوستی که چند شب میهمانشان بودیم می گفت:
زندگی را هر طور عادت دهی همان طور برایت می چرخد
و دلم می خواهد این روزها گل و دشت و دمن ببینم
خوب فکر کنم
فکرهای خوب کنم
و دل و ذهنم را پُر از زیبایی ها کنم و خوبی ها و پاکی ها و زلالی ها
دلم می خواهد خودم را در طراوت و زیبایی و سرزندگی این گل ها حل کنم!
رگبار1:
دوشنبه و سه شنبه ی هفته ی پیش، سمیناری بود به اسم فلسفه و راز و رمزهای نماز به سخنرانی دکتر شاهین فرهنگ
و من تازه یک هفته است که دارم نماز را به معنای واقعی اش می خوانم!!!
دانلود مجموعه سخنرانی های دکتر شاهین فرهنگ
رگبار2:
فایل ازدواج موفقش رو توصیه می کنم حتما دانلود کنید، برای کسایی که هنوز ازدواج نکردن البته

همینطور فایل هدف از زندگیش رو
رگبار3:
ببخشید که فاصله افتاد بین سفرنامه ام... خیلی زود ادامشو می گم
هواللطیف...
امشب شب قدر نیست اما ببین دلم قدر گرفته... چشمانم قدر گرفته اند و وجودم قدر گرفته...
نگاه کن که سراپا قدر شده ام امشب...
نگاه کن که خواب بر چشمان منتظرم حرام شده...نگاه کن که دارم دنبال قدر ِخودم و خودت می گردم... مگر تا کجا باید برسد که این همه نداشتن سهم ماست؟!
خیره به قرآن روی میزم شده ام و خط نستعلیق «قرآن کریم» بزرگی که میان آن همه گل و بوته نوشته شده...
با انحنایش می تابم و با قوسش سُر می خورم و با آی کلاه دارش می ریزم... و به اعجازش می اندیشم و کلام خدا...
اِنَّ الله علیم بذات الصُّدور...
همانا خدا به راز سینه ها آگاه است...
و دلم قرص می شود که خدا هم امشب پا به پای دل من و تو قدر گرفته...
که هست و می بیند و به راز سینه هایمان آگاه است...
که هوای دل هایمان را دارد حتی اگر حالا حالاها باید ذره ذره نداشتن را بچشند و آنقدر کشیده شوند تا قدرشان به جایی برسد که تو می خواهی...
آنقدر در خود مچاله شوند تا تمام منمیّتشان بریزد و تمام خواهش هایشان...
قدرشان آنقدر شود که تو می خواهی بشود... که تو دوست داری معبودم...
نگاه کن که آرام می شوم از این همه خیرگی محض به قرآن کریمت...
به آیه ای که بر سر در قلبم حک شده... آنقدر که به ایمان رسیده خدا به راز این سینه ی بی تاب آگاه است...
به قدر ِ امشبش و به قدری که باید بشود...
هم قدر که بشویم روزی که او می خواهد برای همیشه هم نفس همیم ای نفس داده شده به این سینه ی پُر راز ِ بی قرار...
هواللطیف...
سلام
سلام و ستاره و صبح و سحر
سلام و صلح و صفا و صمیمیت
سلام و سنبل و سوسن و صنوبر
سلام و سادگی به دل های پاکتان
سلام و سرزندگی به چشمان مشتاقتان
سلام و سپیـــــدی به ربّنـــای دستان زلالتان
نمی دانم از کجا بگویم؛ حتی نمی دانم از چه بگویم...
از آن لحظه های آخری که همینجا بودم حرف ها دارم تا دیروز صبح که رسیدیم و با تمام وجود هوای سپیده دم شهرم را در جانم ریختم و خدا را برای تمام این روزهای رویایی سجده ی شکر رفتم...
آمده ام تنها سلامی کنم و بگویم که در تمام لحظه های ناب این سفر رویایی به یادتان بودم...
آنجا که سرزمین دل هاست مگر می شود دل های بارانی آشنا از قلم بیوفتند؟!
آرام آرام می گویم تا ثبت شود تمام این روزهایی که نبودم...
از آن بی قراری محضی که دم رفتن با من بود و تمام ِفرینازی که بردم تا دیارش و از گنبد سبز و اولین نگاه و دلی که پر زد و جواز حضوری که با همان قدم های اول به دلم داده شد و بقیعش... بقیعش و شب های غریب بقیعش که تا صبح چشمانم به غربت بی وصفش گره می خورد و از تمام آن لحظه ها و روضة النّبی و فرش های سبزش و تمام مدینه و تمام آن ده روز و کمیل و ندبه هایش و سحر و غروب و افطارهای محشرش و همه و همه...
از آن قراری که داشتم و سراپا سپید شدن و وداع و مسجد شجره و میقات و لبیک و مُحرم شدن و کعبه و نگاه اول و دیدار یار و طواف و عشق و شور و شوق و پرواز تا عرش و ملک و ملکوت و کبریا و سعی و تلاش صفا و مروه و گام به گام ِ حاجی شدن با زبان روزه و گشتن گرد معبود و مقصود و محبوب و عاشقی و رهایی و عطش و داشتن و رسیدن و خضوع و خشوع و دنیا دنیا حس خوب و قراری محض بر تمام بی قراری ها و تمام شب و روزهای آنجا و تمام دوباره و سه باره مُحرم شدن ها و میقات ِ تنعیم و سحر و افطاری های دیدنی اش و دو کمیل سرایش و میلاد امام حسنش و با سر و پا هر وعده با زبان روزه به دیدارش شتافتن و خستگی ناپذیری و داغی و عطش و آرامش محضی که عجین لحظه هایم شد و صبری که هدیه ی روزهای آینده ام گشت و منا و عرفات و رفتن تا روز عرفه و غار حرا و عطر حضور محمد مصطفی... و حتی مریضی ها و دردهایی که همدم لحظه هایم شد و مرا از پا انداخت و به لطف خودش بود که دوباره برخواستم... و تمام کم خوابی ها و بی خوابی ها و قرآن ها و شوق و ذوق ِخواندن ها و ختم ها و هدیه نمودن ها و سرانجام آخرین ها...
طواف وداع و آخرین دیدار و آخرین حرف ها و آخرین وعده و وعید ها و آخرین گام ها و آخرین نگاه ها و آخرین سحر و افطارها و آخرین غروبی که دیدم و آخرین به امید دیداری دوباره و آرام و آسوده بازگشتن به زندگی...
و شب قدری که متفاوت ترین شب قدرم بود... شب قدری در آسمان ها...
منی که رفت و اویی که بازگشت...
انگار که خواب بود...
شاید هم رویایی عمیق...
رویایی به قدر تمام این بیست و دو روزی که هر چه بگویم از آن تمام نمی شود...
تمام سطرهای بالا تنها تیترهای واقعه های عظیم آنجایند..
و تو فکر کن که هر کلمه، چندین و چند سطر و صفحه حرف می شود برای توصیف...
آرام آرام می گویم تا ثبت شود تمامشان بر این صفحه ها
بر رگبار آرامشی که بارید و بارید و بارید و دنیای آرامش من شد...
راستی خداوندا!
مهربان معبود ِ بی همتایم!
کجا بود و با کدام دعا و با کدام اشک و در دل کدام شب بود که اللهم ارزقنی حج بیتک الحرام گفتن هایم را اجابت نمودی و لبیک گفتم و در ماه ِ تو، ماه ِ میهمانی ِ تو، میهمان ِ خانه ات شدم و تمام روزه هایم را بر سر سفره های افطاری تو فطور کردم و لحظه لحظه در جانم عشق و حیرت را به تماشا نشستم؟؟
کجــــا بود که لایـــق ِ دیــــدار تـــــو شدم معبــــودم؟!
کـجـــــــا بـــود؟...

گاهی چنان سرنوشت تو را به جریان هایی سوق می دهد که شاید در آن لحظه چیزی سر در نمی آوری و تنها یک روز دیگر است و نفسی دیگر و رسیدن به شبی دیگر... فقط کمی پر مشغله تر! و شاید پر مشکل تر و با اتفاقات جدیدتری که آن موقع چنان در بطن حادثه ای و گرم زندگی که متوجه نمی شوی... آن زمان می فهمی که به سرانجام کاری رسیده باشی یا چندین و چند صباح از آن زمان گذشته باشد... آن وقت که به گذشته باز می گردی و تازه انگار که همین حالا ایمان آورده ای
همین حالای حالا...
در لحظه تازه می بینی که چقدر خدا بوده... خدا همراه لحظه به لحظه ی تو بوده... خدای تو بوده... خدای تو آنقدر بوده که گاهی تنها در آغوشش گم شده ای و خودش تو را از پر پیچ و خم ترین جاده های زندگی به سلامت گذرانده تا به امروز و اینجا و این لحظه رسیده ای...
روزهای سخت زیادی هست که اگر خدا را از کنارش حذف کنی جز نابودی درلحظه و فنا درهمان ثانیه چیزی حاصل افکارت نمی شود... و چقدر خوب که هستی مهربان ترینم...
نمی شود که تو نباشی.... نمی شود...
و اینجاست که با افتخاری بی مانند به دلم می نگرم و می گویم الیس الله بکاف عبده...
سپاس بهترین یاور من... معبود یکتایم...
سربلند از امتحان بیرون آمدن همانا و ماندن سر قول و قرارت همان...
گذشتن همانا و راضی نگه داشتن همان...
و پایـان خوش هر امتحان، لحظه ی شروع امتحانی سـخت تر است...
این جمله همانا و شروع امتحان سخت تر این روزهایم همان...
و حالا که یک بار چشم بسته با تمام وجود با ایمان به تو گام برداشتم، این بار که هزاربار سخت تر از قبل شده، با امیدی مضاعف به رضـــای تو راضــی یم مهربان بی منتهایم... چشم باز باشد یا بسته فرقی نمی کند چرا که تو راهنمای راه منی معبودم...
هر چه تو می خواهی همان می شود یگانه ی بی همتایم...
تمنّای یاری ات این روزها بیشتر از همیشه همدم لحظه به لحظه ی من شده... با دلی که امتحانش را خوب پیش تو پس داده... و راضی تر از همیشه تنها رو به تو سجده می کند و تو را یگانه ی بی همتایش می خواند و می خواهد... می خواهد که تو در هر لحظه و هر حال راضی ترین باشی پروردگارم... راضی ترین از منی که حقیرترینم به درگاه کبریایی ات...
کسی که با تو معامله می کند ضرر نمی کند...
من که با تو عــــاشقـی کرده ام چه بگویم معبودم...
بـــاش...
چنان راضی
چنان راهنما
چنان پنـــاهم باش که دلم تنها خوش به شمردن این روزهاست تا رسیدن روز مبـــادا...
تا دیدار تو در مقدس ترین نقطه ی زمینت یکتایم...
بی نهایت شُکر و سپاس تو را
که مهــربان ترین منی یا ستّــارالعیـوب...

رگبار1: قابل توجه دوستان سایر وبلاگ ها غیر از بلاگ اسکای، از امشب به مدت 48 ساعت دسترسی به مدیریت وبلاگ امکان پذیر نخواهد بود و امکان درج نظر وجود ندارد.
و این هم اطلاعیه ی بلاگ اسکای عزیز که دارد خانه تکانی می کند وجودش را

و ما تا آخرین لحظه ها می نویسیم 

خیال کمی آسوده زیستن در برهوت بی سایه ی زندگی، وجودم را به آستانه ی بی قراری محضی کشانده و تمام قرارهای عالم کمی آن سو تر از توانم به فتح قله ی گمنامی نزدیکند!
فرقی نمی کند به نام کیست! برای کیست و از کجاست... تنها قرارهایی را می بینم که همه رهسپار قله های سند خورده ی انسان هایی دیگرند... و تمام جای خالی شان سهم این روزهای من...
نگاه کن! چگونه کلافکی از سر و رویم می بارد...
کلاف پیچ در پیچ سرنوشت آنقدر تابیده که شمال را گم کرده ام و در ازدحام گرمای جنوب، گیجم!
دیگر دست چپم غرب نیست و خورشید پشت نامعلوم ترین کوه هستی پنهان شده...
نه غروب است و نه سپیده و نه صبح و نه شب!
زمانی گمنام شاید! زمانی که نه گرگ و میش است و نه طلوع و نه خانه ی خورشید و نه سرای ماه و ستاره...
بگذار اینجا زمان کلافگی های من باشد... همان رنگ سفید و آبی و زرد و قرمز و بنفش و نارنجی و آجری چرکی که آسمان اینجا را احاطه می کند... و قارقار کلاغ ها انگار که غم را بخش بخش، بی وقفه می سُراید...
بگذار این زمان از آن من باشد...
ثانیه ها اما بی وفاترینند... تنها رسم رفتن آموخته اند و راه ِ دویدن...
حتی این زمانی که از آن من شده است هم نمی ماند و می رود... می رود تا فردا... همین لحظه ها که دوباره دلم بی اختیار به سمت آسمان بازمی گردد و کسی تمام در و پنجره ها را می بندد و ... فرقی نمی کند! در و پنجره های دلم را هم بگشایم، از سر و روی زمانی که به نام من شده کلافگی می بارد...
کلاف پیچ در پیچ هفت رنگی شده ام در دست سرنوشت... گاهی به جایی دورافتاده پرت می شوم و گاه در مرکز ثقل زمینم و تمام توازن هستی در اندامم می نشیند...
گاه در دستان کوچک کودکی که چند صباحی از آمدنش به زمین نمی گذرد، قِل می خورم و گاه در دستان خشن آدم بزرگ ها بال بال می زنم...
کلاف هفت رنگی شده ام که می شد رنگین کمان آسمانی آبی باشم و یا تنپوش گرمی به وقت سوز و سرما...
می شد پناه باشم برای دستانی که یخ زده اند و نفسی گرم باشم برای لب هایی که می لرزند...
آآآآه
می شد از ذره ذره ی بودنم برکت ببارد و عشق...
می شد...
اما دست من نیست
دست تو نیست
دست او نیست
دست خداست که کلاف هامان کجا بیفتد و همدم لحظه های چه کسی شود...
می شد حتی در دریایی برای همیشه شناور باشد و تا آخرین ذره ی جانش خیس شود و به عمق آب ها فرورود و آنقدر بماند که ذره ذره تمام شود...
می شد حتی بر سر موشکی تا کره ای دیگر پرتاپ شود و از این جاذبه ی لعنتی برای همیشه خلاص گردد...
می شود حتی جاذبه ها شیرین باشند...
هر چیزی امکان دارد اگر خدا بخواهد...
بارالها...
کلاف وجودمان را جایی بینداز که اگر کورترین گره ها را خوردیم، آشنایی باشد تا بازمان کند... تا شادمان کند... تا آراممان کند... تا بار دیگر زندگی از سر گیریم و از سر و رویمان گره های کور ِ کلافگی نبارد... باران ِ رحمت و برکت شویم و بس...
خداوندا!
مهربانا!
کور شده ام
گره هایم را با دستان مهربانی ات بگشا
که امـن تر از حضـــور تـــو نمی توانــم یافـــت...
